|
درباره وبلاگ سلام به همه دوستان این وبلاگ و درجهت شناساندن هرچه بهترایل سربرزملکشاهی درست کردم به این امیدکه مقدمه ای باشه برای برداشتن گامهای بزرگترومحرکی بشه واسه همه دوستداران اقوام مختلف به خصوص ملت کرد که بادرست کردن سایت وبلاگ یاهرچیزیکه توانشودارن مانع ازبین رفتن سنن,زبان,پوشش و...بشن کم و کسریی دیدین به بزرگیتون ببخشین هنوز درآغازراهیم به امید سربلندی وپیروزیتان موضوعات
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان ملکشاهی ژیانه م ژیانم بئ تو ژانه
وه ره يارم ، وه ره ئه ی تازه يارم! وه ره ئه ستيُره که ی شه وگاری تارم! وه ره ئه ی شاپه رِی بالَي خه يالَم! وه ره ئه ی شه وچرای رِووناکی مالَم! وه ره خاسه که وی رِام و که ويی من! وه ره ئيلهامه که ی نيوه شه وی من! وه ره ئوُخژني سينه ی پرِ گرِی من! وه ره پيروُزه که ی به رزه فرِی من! وه ره ئاوه نگي سه رپه لکی گولَی سوور! وه ره ئاورينگی گه رم و مه شخه لَی نوور! وه ره ئه ی رِيُژنه بارانی به هاری! وه ره شيُعری ته رِی پرِ ورده کاری! وه ره ئه ی نه ونه مامی باخی ژينم! وه ره ئه ی شاگولَی ميُرگی ئه وينم! وه ره کاروانکوژه ی کاتی به يانيم! وه ره بيره وه ری و ئاواتی جوانيم! وه ره ئه ی بوت هه تاکو بتپه رستم! وه ره مه مکوُلَه که ت بگرم له مستم! وه ره ئه ی (خه ج)، وه ره ئه ی (خاتووزين)م! وه ره با به ژن و بالَاکه ت ببينم! وه ره با دامريُ ئاوات و تاسه م! وه ره با بسکه که ت لادا هه ناسه م! وه ره با هه لَمژم ئه م ليُوه گه رمه! وه ره با هه لَگوشم ئه م رِانه نه رمه! وه ره جوانيُ ، وه ره نازت بکيُشم! وه ره وه ک ده سته گولَ داتنيُم له پيَشم! وه ره با به س بکه م ئه و باوه باوه! وه ره با بيَن بکه م ئه و بسکه خاوه! وه ره با ده س له بالَا که ت وه ريَنم! وه ره کولَمه م له کولمه ی توَ خشيُنم! وه ره سوور به له سه ر واده و به لَيَنی! وه ره کورد به و مه که په يمان شکيُنی! وه ره گيانم فيدای چاوی رِه شی توُ! وه ره با هه ست بکه م گه رمی له شی توُ! وه ره ماچم ده يه ماچی خودايي! که بيُزارم له ماچي سينه مايِی! هیمن
یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 13:30 :: نويسنده : malekshahi
--------------------------------------------------------------
كه مردم شين و گريانت به من چي؟
كه گوڵ چوو، ئاوي بارانت به من چي؟
له سه ر ته رمي مني عاشق به قوربان
ئيتر زولفي په رێشانت به من چي؟ له هۆده ي ماته م و غه مدا كه سووتاوم سه فايي باغ و هه يوانت به من چي؟ كه هێلانه ي شه هێني دڵ خرا بوو قهدي سه روي گوڵستانت به من چي؟ به پاييز پووشي ويشكي ته ن كه فه وتا به هاري لێوي خه ندانت به من چي؟ كه مانگي به ختي من رووي نا له كه سري تريشكه ي رۆژي كوڵمانت به من چي؟ به كاسي غه م دڵم شێواو و كاسه شه ڕابي سافي فينجانت به من چي؟ كه تووشي له شكري ده رد و خه فه ت بووم ده وايي ده رد و ده رمانت به من چي؟ كه په يدا بوو شه وي تاريكي دووريت ده سي مووسايي عيمڕانت به من چي؟ له شم گه ر كه وته مه يداني نه بووني له وه دا باسي لوقمانت به من چي؟ كه بڕوا نووري بينايي له چاوم جواني ره نگي باغانت به من چي؟ له نێو چاڵي غه مي تۆد ا كه گيرام جواني ده شت و كێوانت به من چي؟ «فيدايي» گه ر نه ما ، بۆ ته عزيه ي ئه وده م و لێوي غه زه لخوانت به من چي؟ ---------------------------------------------------- برگرفته از وبلاگ خوشه ویستی تو ------------------------------------------------------------------------------------------------------- په ژاره ێ دووریت به دڵ ئه کیشم ------------له سه ر خێاڵت فرمێسک ئه رێژم قه د خێال نه که ی توو له یاد بکه م ----------------مه گه ر ئه ۆ ڕوژه ی کوچ به خاک بکه م
یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 13:27 :: نويسنده : malekshahi
هوره از آواهای به یادگار مانده ایران باستان است که اکنون در استانهای کرد نشین جنوبی از قبیل ایلام ،کرمانشاه و لکستان رواج دارد.در ایل ملکشاهی نیز هوره همانند سایر میراث گذشتگان به خوبی حفظ شده که از بزرگترین اساتید هوره این منطقه که در زمان حیاتش کسی را یارای برابری با وی نبود مرحوم نور علی بازیار از طایفه باولگ است
هوره نجواي عاشقانه کردها کلمه هوره و نامگذاری آن قدمتی حدوداً 7000 ساله دارد و به دوران پیامبری حضرت زردتشت می رسد در ”گات های یسنا“ که بخش مهمی از اوستا کتاب مقدس زرتشتیان می باشد بصورت منظوم نگاشته شده و لذا در آن زمان، مردم برای خواندن آن و نیایش اهورا مزدا آوازی را سر داده که آنرا هوره نامیده اند، هوره ندای حق طلبی بوده و کرداری نیک، پنداری نیک و گفتاری نیک را آواز کرده است. برگرفته از سایتwww.parsianforum.com/ یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 12:57 :: نويسنده : malekshahi
مم زین 5 لذا آنان خود را آماده کردند و به شکار رفتند و سرگرم صيد و شکار شدند. پس از مدتى بکر خود را به اميرزيندين رسانيد و گفت: 'اى امير، اگر اشتباه نکنم، همين الان خاتو زين و شاهزاده مم با همديگر مشغول راز و نياز مىباشند' . امير گفت: 'همچون چيزى امکان ندارد!' بکر گفت: 'باور کن اينطور است' . مارو از نظراتتون محروم نکنید برگرفته از سایتvista.ir یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 08:14 :: نويسنده : malekshahi
مم و زین4
برگرفته از سایتvista.ir یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 08:09 :: نويسنده : malekshahi
مم و زین3
مارو از نظراتتون محروم نکنید برگرفته از سایتvista.ir یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 08:06 :: نويسنده : malekshahi
مم و زین 2
مارو از نظراتتون محروم نکنید برگرفته از سایتvista.ir یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 08:01 :: نويسنده : malekshahi
مم وزین1 – مم و زین، شاهنامه ادبیات کردیمم و زین، رمان عاشقانه احمد خانی، داستانی همچون “شیرین و فرهاد” و یا “لیلی و مجنون” است که در قرن هفدهم نوشته شده است. مم و زین بر اساس داستانی واقعی که حدود دو سده قبل از احمد خانی در کردستان ترکیه اتفاق افتاده، خلق شده است. دنگ بیژان آن داستان را در قالب ابیات آهنگین خواندند و سینه به سینه به دوران خانی رساندند. اما احمدخانی با چیرگی تمام سرنوشت آن دو دلداده را در رمانی ارزشمند ماندگار کرد. مم و زین خانی شاهکاری در ادبیات کردی است و بسیاری آن را شاهنامه کردی می دانند. منظومه مم و زین به بسیاری از زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است و ملتهای بسیاری این اثر ارزشمند را ستوده اند. شرق شناسان و ادیبان نامداری آن را به آلمانی و روسی و فرانسوی ترجمه کرده اند و بر آن نقدهای فراوانی نوشته اند. مارگارت رودینکو که آنرا درسال ۱۹۶۲ به روسی ترجمه کرده است، معتقد است مم و زین بزرگترین شاهکار ادبی دنیاست. او “مم و زین احمد خانی” را هم سنگ “شاهنامه فردوسی” و “ایلیاد و اودیسه هومر” می داند. مم و زین به کردی کرمانجی است اما استاد هژار مهابادی آنرا به کردی سورانی ترجمه کرده است.
مارو از نظراتتون محروم نکنید برگرفته از سایت vista.ir یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 07:59 :: نويسنده : malekshahi
این پیکره نشان گر ارزشمند ترین ،دیر پا ترین و تفصیلی ترین کتابی است که پیرامون کردها و کردستان نگاشته شده است.نویسنده این اثر دیر پا و ارزنده ،شرف خان ابن شمس الدین بدلیسی است و در سال 1597 میلادی ،1005 هجری به زبان ادبی-تاریخی آن روزگاران ،فارسی به نگارش در آمده است.ارجمندی شرفنامه و سترگی کوشش بدلیسی از ان روی است که پیش از او هیچ کتاب جامعی پیرامون تاریخ کردها نوشته نشده بود.چنانکه در زمان ساسانیان و اوایل اسلام چادرنشینان کوهستانهای فارس را کرد میخواندند. اگر تاریخ اقوام کرد در پیش از اسلام تاریک و مبهم است، تاریخ آنان در پس از اسلام در پرتو تألیفات مورخان ، تا اندازهای روشنتر است، اما در این دوره هم، چون از کرد بهطور فرعی و ثانوی- ضمن اخبار ممالک اسلامی- سخن به میان آمده، درباره تاریخ این قوم بهطور اساسی و مستمر مطلب کاملی نوشته نشده و بایستی گفت تنها در دوره صفوی نخستین کتاب مهم درباره قوم کرد به زبان فارسی تدوین شده که همان شرفنامه بدلیسی است. شرفنامه بدلیسی به صورت خطی در بسیاری از کتابخانه های معتبر ایران و هند و عثمانی بود.به دلیل نیاز پیرامون آگاهی از تاریخ کردان ،در سالهای میانی سده نوزدهم میلادی مورد توجه مورخان و خاور شناسان برجسته اروپایی قرار گرفت و سرانجام به کوشش ولادیمیر ولیامینوف زرنوف ،عضو آکادمی فرهنگستان علوم روسیه - سن پترزبورگ ،در سال 1860 در نسخه های کم شمار برای نخستین بار به چاپ رسید...ولادیمیر زرنوف در مقدمه ای که برای این کتاب نگاشته چنین می گوید...این کتاب معتبر ترین ،مهم ترین و قابل ملاحظه ترین بخش تاریخ کرد است و از این بابت منبعی است که ارزش و اهمیت ان در وصف نمی گنجد.شهرت و ماندگاری نام بدلیسی ، نه به سبب رخدادهای سیاسی و نظامی زندگی او، که بیشتر به دلیل تألیف کتاب شرفنامه است که آن را به نام سلطان عثمانی محمد سوم نوشته است (بدلیسی ، چاپ عباسی ، ص 5، 9). این کتاب تاریخ مفصل امیران و حاکمان کرد و تاریخ مختصر صفویان و عثمانیان است . تعیین تاریخ دقیق آغاز و پایان نگارش اثر به طور قاطع دشوار است ، زیرا گرچه 1005 آخرین تاریخ مذکور در کتاب است (همان ، ص 584)، به نسخه ای از شرفنامه که کتابت آن در اواخر محرم 1007 پایان یافته و به نظر مؤلف رسیده اشاره شده است ( شرفنامه ، چاپ قاهره ، مقدمة ولیامینوف زرنوف ، ص 16) که معلوم نیست نسخة اصلی و نخستین اثر است یا کتابت دیگری از آن ، اما همین امر به اعتبار متن موجود می افزاید.
منبع : وبلاگ کرد و کردستان شنبه 31 تیر 1391 :: 11:37 :: نويسنده : malekshahi
قه ڵه م زه ن داستان های کردی (تقدیر نویس) به عقیده قدیمی ها تقدیر هرکس نوشته شده و واسه ی اون یک سری داستان هایی از زمان راستان روایت میکنند یکی از اون داستانها داستان حه سه ن ته یِره یا دِز(حسن عیار)است که راجب تقدیر در ازدواج است داستان از اونجایی شروع میشه که حسن عیارکه از عیارهای بسیار مشور بلادبوده است شبی در مسیر دزدی اش به سیاه چادری میرسد.....صدای زنان زیادی از داخل به گوش میرسد....گویا خبری است؟ بعد از مدتی صدای گریه ی دختر بچه ای که زیبایی اش وصف ناشدنی است در سکوت شب میپیچد ..... نیمه شب فرا رسیده، زنان از سیاه چادر بیرون آمده و مادر را با دختر بچه اش تنها میگذارند. تقدیر چه چیزی را برای دختر بچه رقم زده است......!؟ در تمام این مدت حسن در زیر شه له مه(قسمت کناری سیاه چادر)خود را قایم کرده است و آمدوشد زنان به داخل سیاه چادر را نظاره گر است. پاسی از شب گذشته،همگان به خواب فرو رفته اند ولی حسن بیدار ودخترک را نظاره گر است که ناگهان قه ڵه م زه ن در جلوی سیاه چادر ظاهر میشود او به بالای سر دخترک رفته و چیزی را بر پیشانی دخترک مینویسد...حسن که تماما قَلَم زَن را زیر نظر دارد چندی نگذشته پیش قلم زن رفته و از آینده ی دخترک میپرسد،مطلبی را میگوید که حسن را مات ومبهوت میکند....!!!!!!! تقدیر میخواهد حسن عیارو دخترک را به هم برساند.... حسن عزم بر تغییر سرنوشت دارد میخواهد این حادثه را دگرگون کند دخترک را برداشته و در جایی به دور از چادرنشینان و در نزدیکی یک کوه،در حالی که شکم دخترک را با خنجر پاره کرده رها میکند..... مدتها میگذرد گذر حسن به یک آبادی می افتد،شب را مهمان پیرزنی مهربان میشود.پیرزن آوازه ی حسن عیار را شنیده،اهل خانه به خود افتخار میکنند که عیاری بر منزلشان مهمان شده،دخترکی جوان در دیدگان عیار معلوم است،آری آن دختر پیرزن است دختری زیباوبلند قامت... آنچه را که کسی فکرش را هم نمیکردزمانی اتفاق بیفتد اکنون در حال تحقق بود حسن عاشق دختر پیرزن شده بود.... فردای آن روز حسن،دخترک را از پیرزن خواستگاری میکند پیرزن به خود میبالد که مردی عیارقراراست داماد اوشود نظر دخترک را نیز میپرسد.... جواب دخترک آری ست. روستا خود را برای مراسمی بزرگ آماده میکند عروسی حسن عیار و دخترپیرزن....شب عروسی هنگامی که حسن پیش همسرش میرود نشانی از یک زخم کهنه بر روی شکمش میبیند....موضوع را از همسر پرسیده ولی او بی اطلاع.... .......باید از پیرزن پرسید... فردای آن روز حسن پیش پیرزن رفته و ماجرا را جویا میشود.... چه اتفاقی افتاده است...که زخمی اینچنین برشکم دخترک خودآرایی میکند؟ .....پیرزن از زمانهای گذشته برای حسن میگوید زمانیکه گاوها را برای چرا به دامنه کوه برده بود.....میگوید روزی مثل همیشه گله را برای چرا به دامنه ی کوه بردم...غروب که برگشتم شیر گاوها را دوشیده ولی یکی از پستان یکی از گاوها شیر نداشت ..چه شده بود؟این حادثه چندین روز متوالی تکرار شد تا اینکه یک روز مصصمم شدم که علت را بیابم.... گاوی که چند روزی بود شیرش کم شده بود را دیدم که از سایر گاوها فاصله گرفته و به میان سنگهای آن ورتر میرود حس کنجکاوی مرا تا نزدیک گاو کشاند دیدم قنداقه ای از زمین بلند شد و مقابل پستان گاو ایستاد و مدتی بعد بین سنگها ناپدید شد نزدیکتر رفتم تا معما را حل کنم تیرۆه ن(قنداقه)ی دیدم، دختری زیبا که شکمش با خنجر پاره شده در میان آن بود دختر را به خانه آورده و معالجه کردم.... ...... اکنون آن دخترک همسر توست..... پایان مارو از نظراتتون محروم نکنید بژیان
جمعه 30 تیر 1391 :: 23:42 :: نويسنده : malekshahi
|