درباره وبلاگ


سلام به همه دوستان این وبلاگ و درجهت شناساندن هرچه بهترایل سربرزملکشاهی درست کردم به این امیدکه مقدمه ای باشه برای برداشتن گامهای بزرگترومحرکی بشه واسه همه دوستداران اقوام مختلف به خصوص ملت کرد که بادرست کردن سایت وبلاگ یاهرچیزیکه توانشودارن مانع ازبین رفتن سنن,زبان,پوشش و...بشن کم و کسریی دیدین به بزرگیتون ببخشین هنوز درآغازراهیم به امید سربلندی وپیروزیتان
موضوعات
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
ملکشاهی
ژیانه م ژیانم بئ تو ژانه




 



وه ره يارم ، وه ره ئه ی تازه يارم!

وه ره ئه ستيُره که ی شه وگاری تارم!

وه ره ئه ی شاپه رِی بالَي خه يالَم!

وه ره ئه ی شه وچرای رِووناکی مالَم!

وه ره خاسه که وی رِام و که ويی من!

وه ره ئيلهامه که ی نيوه شه وی من!

وه ره ئوُخژني سينه ی پرِ گرِی من!

وه ره پيروُزه که ی به رزه فرِی من!

وه ره ئاوه نگي سه رپه لکی گولَی سوور!

وه ره ئاورينگی گه رم و مه شخه لَی نوور!

وه ره ئه ی رِيُژنه بارانی به هاری!

وه ره شيُعری ته رِی پرِ ورده کاری!

وه ره ئه ی نه ونه مامی باخی ژينم!

وه ره ئه ی شاگولَی ميُرگی ئه وينم!

وه ره کاروانکوژه ی کاتی به يانيم!

وه ره بيره وه ری و ئاواتی جوانيم!

وه ره ئه ی بوت هه تاکو بتپه رستم!

وه ره مه مکوُلَه که ت بگرم له مستم!

وه ره ئه ی (خه ج)، وه ره ئه ی (خاتووزين)م!

وه ره با به ژن و بالَاکه ت ببينم!

وه ره با دامريُ ئاوات و تاسه م!

وه ره با بسکه که ت لادا هه ناسه م!

وه ره با هه لَمژم ئه م ليُوه گه رمه!

وه ره با هه لَگوشم ئه م رِانه نه رمه!

وه ره جوانيُ ، وه ره نازت بکيُشم!

وه ره وه ک ده سته گولَ داتنيُم له پيَشم!

وه ره با به س بکه م ئه و باوه باوه!

وه ره با بيَن بکه م ئه و بسکه خاوه!

وه ره با ده س له بالَا که ت وه ريَنم!

وه ره کولَمه م له کولمه ی توَ خشيُنم!

وه ره سوور به له سه ر واده و به لَيَنی!

وه ره کورد به و مه که په يمان شکيُنی!

وه ره گيانم فيدای چاوی رِه شی توُ!

وه ره با هه ست بکه م گه رمی له شی توُ!

وه ره ماچم ده يه ماچی خودايي!

که بيُزارم له ماچي سينه مايِی!

هیمن

--------------------------------------

 

 



یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 13:30 ::  نويسنده : malekshahi


به داوي زولـفي خــاوي تــۆ ئــه سيرم

مه كه بێ به ش له عيشقي خۆت فه قيرم

ئـه گه ر چي تۆ شكاندت شيشه كه ی دڵ

بــه ڵام هــــه رگيز گــوڵم ناچي لــه بيرم

---------------------------------------------------------

هه تا كه ي من ئه سيري ده ستي خه م بم

هه تا كه ي من په پوله ي ده وري شه م بم

فه له ك به سكه هه تا كه ي بێ وه فايي

هه تا كه ي من كه سيره ي تۆف ته م بم

--------------------------------------------------------------

كه مردم شين و گريانت به من چي؟

كه گوڵ چوو، ئاوي بارانت به من چي؟

له سه ر ته رمي مني عاشق به قوربان

ئيتر زولفي په رێشانت به من چي؟

له هۆده ي ماته م و غه مدا كه سووتاوم

سه فايي باغ و هه يوانت به من چي؟

كه هێلانه ي شه هێني دڵ خرا بوو

قه‌دي سه روي گوڵستانت به من چي؟

به پاييز پووشي ويشكي ته ن كه فه وتا

به هاري لێوي خه ندانت به من چي؟

كه مانگي به ختي من رووي نا له كه سري

تريشكه ي رۆژي كوڵمانت به من چي؟

به كاسي غه م دڵم شێواو و كاسه

شه ڕابي سافي فينجانت به من چي؟

كه تووشي له شكري ده رد و خه فه ت بووم

ده وايي ده رد و ده رمانت به من چي؟

كه په يدا بوو شه وي تاريكي دووريت

ده سي مووسايي عيمڕانت به من چي؟

له شم گه ر كه وته مه يداني نه بووني

له وه دا باسي لوقمانت به من چي؟

كه بڕوا نووري بينايي له چاوم

جواني ره نگي باغانت به من چي؟

له نێو چاڵي غه مي ‌تۆد ا كه گيرام

جواني ده شت و كێوانت به من چي؟

«فيدايي» گه ر نه ما ، بۆ ته عزيه ي

ئه وده م و لێوي غه زه لخوانت به من چي؟

----------------------------------------------------

برگرفته از وبلاگ خوشه ویستی تو

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

په ژاره ێ دووریت به دڵ ئه کیشم ------------له سه ر خێاڵت فرمێسک ئه رێژم

قه د خێال نه که ی توو له یاد بکه م ----------------مه گه ر ئه ۆ ڕوژه ی کوچ به خاک بکه م

 

 

 



یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 13:27 ::  نويسنده : malekshahi

هوره از آواهای به یادگار مانده ایران باستان است که اکنون در استانهای کرد نشین جنوبی از قبیل ایلام ،کرمانشاه و لکستان رواج دارد.در ایل ملکشاهی نیز هوره همانند سایر میراث گذشتگان به خوبی حفظ شده که از بزرگترین اساتید هوره این منطقه که در زمان حیاتش کسی را یارای برابری با وی نبود مرحوم نور علی بازیار از طایفه باولگ است


 

هوره نجواي عاشقانه کردها
هوره رودخانه پر رمز و راز کلمه است ، جاري شده از اعماق قرون و نهفته در سينه گرم نسلي که اکنون مي‌رود تا در شلوغي آهنگهاي جاز و راک گم شود. هوره نبض تاريخ اين سرزمين است ، لالايي و زبان مشترک زاگرس با درختهاي سربه فلک کشيده بلوط و مردماني به زلالي چشمه‌هاي کوهپايه. در سرايش هوره کلمات به نرمي و در چينشي مرواريد گونه به آرامي بر زبان جاري مي‌شوند و داغ و درد و غريبي و شکوه از روزگار را نهفته در لا به لاي خود به ذهن شنونده مي‌بخشند.
هوره آواز زمزمه‌گونه و با ريتم سنگين و کشداري است که خواننده ، شعرها و ابيات کردي را در اين شيوه مي‌خواند. اين در حالي است که در دوره‌هاي گذشته مضمون ابيات مذهبي بوده و هوره سرايان بيشتر به آواز کردن آيات کتب آسماني يا آموزه‌هاي منظم مذهبي پرداخته‌اند اما امروزه مضموني عاشقانه دارد. کردهاي منطقه غرب و بويژه ايلام از ديرباز در شادي و غم و هنگام وقوع رويدادهاي تاثيرگذار از جمله غربت ، از دست دادن عزيزي و يا در خلوت عاشقانه خود شروع به خواندن هوره و درددل با ذات مادرانه طبيعت و ذکر ستايش گونه اهورامزدا مي‌کردند.
هوره با قدمتي هزاران ساله به ژرفاي تاريخ اين سرزمين مربوط به دوران "زرتشت" است و بخش مهمي از کتاب مقدس "اوستا" هوره را نداي حق‌طلبي و کرداري نيک و پنداري نيک مي‌داند. واژه هوره از واژه "اهوره" گرفته شده است.

کلمه هوره و نامگذاری آن قدمتی حدوداً 7000 ساله دارد و به دوران پیامبری حضرت زردتشت می رسد در ”گات های یسنا“ که بخش مهمی از اوستا کتاب مقدس زرتشتیان می باشد بصورت منظوم نگاشته شده و لذا در آن زمان، مردم برای خواندن آن و نیایش اهورا مزدا آوازی را سر داده که آنرا هوره نامیده اند، هوره ندای حق طلبی بوده و کرداری نیک، پنداری نیک و گفتاری نیک را آواز کرده است.
به اعتقاد کارشناسان ، آوازهاي سنتي ايران زمين امروز همان هوره است که به صورت رديفي و دستگاه درآمده و اساس اين دگرگونيها و تنوع در آوازهاي شاد و غمناک برگرفته از هنر لطيف و اصيل هوره است.
در مناطق کردنشين غرب کشور بويژه استان ايلام هنرمندان بزرگي وجود دارند که خواندن آواز هوره را به حد کمال رسانده‌اند که از سرايندگان بزرگ اين آواز مي‌توان به شادروان "داراخان"، "علي‌نظر" و "صيد قلي کشاورز"،"نورعلی بازیار" اشاره کرد.
بهروز سپيدنامه: هوره يکي از آواهاي باستاني منتسب به زمان زرتشتيان است اما به اعتقاد برخي قدمت هوره به آواي اوليه بشر نيز نسبت داده مي‌شود. در هوره افراد هوره‌خوان يا (هوره‌چر) احساسهاي دروني خود را در قالب کلمه و پيچيده در فراز و فرودهاي آواز بيان مي‌کنند. هوره نسل به نسل از گذشته تا به حال به انسان امروزي انتقال يافته و داراي دو بخش اصلي موسيقي و شعر است. موسيقي هوره داراي چندين مقام و ظرافت خاصي است که تنها افراد خاصي که با اين شيوه آشنا باشند، اختلافها و نوع مقامها را تشخيص مي‌دهند.
وي افزود: شعر در هوره برآيند زندگي افراد شامل زندگي شخصي ، عشق ، دوري ، مسايل اجتماعي و حوادث و اتفاقهاي تاريخ منطقه نظير جنگهاي طايفه‌اي است. در هوره گاهي وقتها از دلاوريهاي مردان شجاع و رشادت‌ مرديهاي آنان نيز ياد و تجليل مي‌شود. عناصر طبيعي ، بومي‌گرايي شديد ، کوه ، درخت ، و سياه چادر (دووۆار) در بيتهاي هوره نقشي تاثيرگذار و محوري دارد و از زندگي ماشيني امروزي در هوره هيچ گونه اثري نيست. آواي هوره گرچه برخاسته از اندوه بوده و گاهي به صورت مويه است اما اندوه فردي و اجتماعي نهفته در آن منجر به ياس نمي‌شود. آواي هوره تحرک ايجاد مي‌کند و صداي دلنواز آن به ويژه وقتي از حنجره هوره‌خوان خوش صدا جاري شود تاثير شگرفي بر مخاطب دارد. سپيدنامه بر ضرورت کارشناسي و تخصصي براي ماندگاري هوره توسط دستگاه‌هاي مرتبط با فرهنگ در ايلام تاکيد کرد.
علي اديب: هوره از ديرباز زبان ارتباط نسلهاي گذشته با دنياي پيرامون بوده و در آتشکده‌ها با اين زبان به گفت و گو با اهورامزدا پرداخته‌اند. اين شيوه از آواز از ارکان موسيقي امروز به شمار مي‌آيد و مي‌توان آن را مادر و خاستگاه شيوه‌هاي آوازي و موسيقي امروز ايران و حتي جهان برشمرد. پاسداشت و تلاش براي حفظ اين نوع موسيقي و انتقال آن به نسلهاي آينده از جمله اولويتهاي مهم اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي ايلام است.
وي برگزاري جشنواره موسيقي هوره ، چاپ تحقيقها و کتابهاي مربوط به هوره ، گردآوري آثار ارايه شده توسط بزرگان اين شيوه را از جمله کارهاي در دست اقدام براي ماندگاري هوره عنوان کرد. اديب گفت: با توجه به ضرورت جمع‌آوري آثار ارايه شده در اين عرصه و تلاش براي نگهداري آنان به عنوان گنجينه‌اي از فرهنگ و هنر اين منطقه از پژوهشگران و کساني که به کار گردآوري آثار بزرگان هوره‌خوان رو آورند ، حمايت مي‌شود.
وي قرار دادن هوره در بخش جنبي جشنواره‌هاي موسيقي و اجراي اين شيوه موسيقي را از برنامه‌هاي ديگر فرهنگ و ارشاد اسلامي ايلام براي انتقال و آشنايي بيشتر نسل امروز با هوره عنوان کرد.
فريدون محمدي: قرار شده که تنديسهايي از افراد مطرح هوره‌خوان در استان ساخته و در مناطق مختلف گذارده شود. وي اظهار داشت: علاوه بر اين بخشي از کارهاي گذشتگان هوره‌خوان ضبط شده و تلاش مي‌شود که ديگر آثار افراد مطرح در قالب بايگاني نگهداري شود.
منبع: فیض اله پیریwww.ghasrefarhad.persianblog.ir
------------------------------------------------
اصيل‌ترين آواي باستاني ايران زمين يا "هوره"
يك كارشناس موسيقي گفت: "هوره" اصيل‌ترين آواي باستاني ايران زمين و شناسنامه فرهنگي و شفاهي ملت ايران است كه متاسفانه رو به فراموشي مي رود.
"رضا موزوني" در جشنواره موسيقي مقامي غرب كشور با عنوان " آواهاي باستاني با محوريت هوره " در تالار غدير كرمانشاه افزود: بيشتر محققان و مورخان قدمت هوره را چند هزار سال مي‌دانند اما به دليل در دست نداشتن سند مكتوب تاريخ دقيق آن مشخص نيست. فرزند زاگرس‌ نشين با موسيقي متولد مي‌شود ، بالندگي و رشد مي‌يابد و با موسيقي مي‌ميرد.
تحقيقات نشان مي‌دهد هوره نخست يك آواي نيايشي و آواي خوانش متون باستاني بوده و كلمه هوره نيز از لفظ اهورامزدا گرفته شده است. وي گفت: هوره مادر آواهاي باستاني است اما متاسفانه كساني كه امروز هوره گوش مي‌كنند يا مي‌خوانند مورد بي‌مهري و كم لطفي و حتي تمسخر قرار مي‌گيرند و اگر كسي موسيقي بيگانه گوش كند به قول امروزي‌ها نشانه باكلاسي است.
اما من مي‌خواهم بگويم هوره شناسنامه فرهنگي و شفاهي ما است و اگر بخواهيم بگوييم ايراني هستيم هوره را نشان مي‌دهيم. هوره يك ظرف موميايي بوده كه بسياري از فرهنگهاي گذشته را تا امروز سالم به ما رسانده در حالي كه بسياري از عناصر فرهنگي ما به دليل اينكه مكتوب نبوده از بين رفته است .
هوره از ريتم آزاد پيروي مي‌كند و اشعار آن ‪ ۱۰هجايي بر وزن " مستفعلاتن ، مستفعلاتن و يا فعولن ، فعولن " است و اشعاري كه از اين وزن خارج شود در قالب هوره نمي‌گنجد.
اين كارشناس افزود: هوره خوانها بايد شاعر هم باشند چون وقتي در مقام دو صدايي مي‌خوانند بايد به يكديگر جواب بدهند. اگر دقت كنيم مي‌بينيم هوره خوانها هنگام خواندن يك دست را بر گوش خود مي‌گذارند و اين نشان از تمركز و دقت خاص هوره خوان در خواندن دارد. هوره ۱۴ مقام دارد . به گفته وي يكي از انواع خوانش هوره "قاچاقي چر" ناميده مي‌شود كه زماني كه مردم مورد حمله دشمن قرار مي‌گرفتند و يا احتمال دستگيري آنها در مرزها وجود داشته با آوايي خاص به صورت زمزمه مي‌خواندند و اين نشان از ارزشمندي و دلبستگي بسيار زياد مردم منطقه به اين آواي باستاني است.
از ديگر انواع مقام‌هاي هوره مي‌توان به سحري ، بان مله‌اي ، سرسواري ، دو دنگي ، اركوازي چر و پا و موري را نام برد. بيشترين حس و حال براي خواندن هوره خوانها بلندي‌ها بوده است كه نشان از بلند نظري مردم كرد دارد . سن هوره خوانها اكثراً زياد بوده است.
موزوني گفت: خانه هوره خوان خانه مردم و خانه مردم خانه هوره خوان بوده و هوره خوان چنان ارزشي براي مخاطبان داشته كه در هنگام خواندن تمام مخاطبان سراپا گوش مي‌شدند و ميان خواندن هوره خوان كلمات و جملاتي مرتبط با اشعار وي به كار مي‌بردند.
هوره اگر كمي با لحن آرامتر خوانده شود لوره و اگر با لحني غمگين خوانده شود كزه ناميده مي‌شود. ابيات هوره بسيار غني و پر معنا است كه بعضي از آنها از ادبيات فولكلور منطقه گرفته شده و برخي هم في‌البداهه توسط هوره خوان سروده مي‌شود. با شناخت بيشتر اين آواي باستاني اين واقعيت آشكار مي‌شود كه نبايد هوره اين آواي باستاني را دست كم بگيريم و حداقل توقع اين است كه اگر كسي دوستش ندارد مسخره‌اش نكند. اين را بدانيم رفتن به سوي هوره نشانه بي‌كلاسي نيست بلكه نشانه خودباوري است و اميد است اين شناسنامه فرهنگي ما همچنان پا بر جا بماند و هوره خوانها مورد لطف بيشتري قرار بگيرند.
منبع: سايت گيلانغرب امروز ، بر گرفته از سخنراني رضا موزوني در تالار غدير
------------------------------------------------------------------------------
پيشينه ي فرهنگي هوره
مردم عشاير به دليل شرايط خاص زندگي خود از ميراث داران و حفظ كنندگان سنتها هستند و گروهي ازمحققان ادبيات عاميانه معتقدند كه قديمي ترين اجرا كنندگان و سازندگان ترانه هاي عاميانه ، مردمان جوامع عشايري و چوپانان بوده اند كه در هنگام چراندن گله در مراتع و كوهپايه هاي سرسبز از سر ذوق يا دلتنگي بدان پرداخته اند. ناگفته نماند هنر هوره ، محمل و ظرفي براي حفظ و نگهداري اشعار عاميانه بوده و ادبيات زيبا و دلنشين را از نسلي به نسل ديگر انتقال داده و حفظ كرده است و يكي از عوامل زنده نگهدارنده ي زبانها و گويش هاي محلي بوده است.
ريشه يابي واژه (هوره)
هوره يكي از مزامير باستاني در ستايش (اهورا مزدا) بوده و (اهوره) پاره نخست اهورا مزدا است كه در بسياري ازجاهاي اوستا به تنهايي به كار رفته است. (اهوره) دراوستا به معني بزرگ و سرور به عنوان صفتي براي (ايزدان مهر) و به معني فرمانروا و سالار و بزرگ در مورد آدميان نيز آمده است.
"فريدون جنيدي" در كتاب زمينه ي شناخت موسيقي مي نويسد: هوره ازنواهاي باستاني مردم كرد است و "باربد" و "نكيسا" براي خسرو شيرين "هوره" مي خواندند. باربد كه در برخي كتابها نام او را (بهلبد) ، (فهلبد) نيز آمده بنا به برخي روايات ، كرد بوده است.
باربد براي هر روز از هفته نوايي اختراع كرده بودكه به نام نواهاي "خسرواني" يا "طريق الملوكيه" مشهور است و نيز براي هر روز از روزهاي ماه لحن مخصوصي ساخته كه به "سي لحن باربد" معروف است و نيز سيصد و شصت نوا براي هر روزاز سال تركيب كرده است.(ايرانيان خمسه ي مسترقه را جز سال به حساب نياورده اند.)
حشمت الله طبيبي مي نويسد: نمونه هاي زيادي از الحان و آهنگهاي موسيقي اصيل وسنتي ايران باستان در بين ايلات وعشاير غرب ايران به ويژه نزد تنبور نوازان اهل حق يافت مي شود كه نه به نام الحان باربدي بلكه به نام قائم يا (مقام) ، (طرز) ، (هوره) ، (سياچمانه) و (بيت) ناميده مي شود.
هوره خوانهاي معروف مناطق كلهر مي توان از: علي نظر منوچهري ، عبدالعزيز ، صيد قلي كشاورز ، ياسم و بريم و در مناطق كرد غير كلهرنشين: سيد علي اصغر كردستاني و بهرام بيگ ولدبيگي و نورعلی بازیارنام برد.
بعضي از مقام هاي هوره عبارتند از: دودنگي ، ساروخاني ، سحري ،‌خان اميري ، ‌سوارانه ، قطار ، غريبي چر ، قاچاقچي چر ، هجراني ، طرز رستم ، هي لاوه ، پاوه موري و ....
گونه ديگر هوره ، "مويه" يا "مور" است كه در شيون و مراسم سوگواري افراد ، بيشتر به وسيله زنان و در بعضي نقاط توسط مردان خوانده مي شود.
دورنمايه و موضوعات هوره مختلف است از جمله: وصف طبيعت ، عشق و عاشقي ، ‌وصف معشوق ، وصف جنگلها ، ‌مردان جنگي ، كوچ خانواده كرد ، و شرح هجران و فراق ، و ...
منابع:
1- اوستا، گزارش دكتر جليل دوستخواه، ‌انتشارات مرواريد چاپ اول 1370 ج 1 صفحه 936
2- بهار و ادب فارسي، مجموعه مقالات بهار، به كوشش محمد گلبن انتشارات شركت سهامي كتابهاي جيبي تهران 1371 جلد يك صفحه 76
3- تاريخ هنرهاي ملي و هنرمندان ايران از ماني تا كمال الملك، تاليف عبدالرفيع حقيقت، انتشارات شركت مولفان و مترجمان ايران
4- جامعه شناسي ايلات و عشاير،‌حشمت اله طبيبي، چاپ سوم انتشارات دانشگاه تهران 1378 صفحه
263


برگرفته از سایتwww.parsianforum.com/



یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 12:57 ::  نويسنده : malekshahi

مم زین 5


لذا آنان خود را آماده کردند و به شکار رفتند و سرگرم صيد و شکار شدند. پس از مدتى بکر خود را به اميرزين‌دين رسانيد و گفت: 'اى امير، اگر اشتباه نکنم، همين الان خاتو زين و شاهزاده مم با همديگر مشغول راز و نياز مى‌باشند' . امير گفت: 'همچون چيزى امکان ندارد!' بکر گفت: 'باور کن اينطور است' . 
 
اميرزين‌دين دستور داد شکار را تعطيل کردند و گفت کمى استراحت مى‌کنيم و سپس به شهر برمى‌گرديم. خاتو زين دو برادر ديگر هم داشت به‌نام عرفو و چکو، موقعى که ديدند شکار تعطيل شده، تعجب کردند، با عجله خود را به شهر رسانيدند و دو حلب نفت برداشته و منزل قره‌تاجدين‌بگ را نفت‌آلود کرده و آتش زدند. داد و فغان بلند شد که منزل قره‌تاجدين‌بگ آتش گرفته. آبدارچى و ميراب‌ها مى‌خواستند آتش را خاموش کنند. بنگين که مدتى بود از اربابش شاهزاده مم خبر نداشت با عجله خود را به جلوِ منزل قره‌تاجدين‌‌بگ رسانيد. بکر هم فورى خود را به معرکه رسانيد و جلو منزل قره‌تاجدين‌بگ ايستاد و گفت: 'ببينم، کى خاتو زين از اتاق شاهزاده مم بيرون مى‌آيد' . 
 
عالم از هر دو طرف به‌سوى خانه قره‌تاجدين مى‌آمدند، خيلى شلوغ شده بود، خاتو زين از آن شلوغى استفاده استفاده کرد و بيرون آمد که خود را به منزل خودشان برساند. همين که جلو بکر شيطان رسيد، بکر گفت: 'مى‌بينيد خانم، شما چگونه مشغول عيش و نوش هستى و منزل قره‌تاجدين‌بگ بيچاره را هم به آتش مى‌کشي' . 
 
خاتو زين گفت: 'اى بکر، هر چه مى‌گوئى بگو، خدا شاهد است چنان بلائى بر سرت بياورم که در داستان‌ها باز گويند' . 
 
بکر گفت: 'خدا شاهد است من هم قسم مى‌خورم تا زنده‌ام نمى‌گذارم تو و مم به همديگر برسيد' . به هر حال، هر طور بود آتش را خاموش کردند و شب فرا رسيد، شام آوردند و شام خوردند، باز مسئله صيد و شکار را پيش کشيدند و قول و قرار گذاشته شد که فردا دوباره شکار ناتمام امروز را ادامه دهند. 
 
فردا صبح، مم باز هم خود را به مريضى زد و گفت نمى‌توانم به شکار بيايم. تمام بدنم درد مى‌کند. اميرزين‌دين و قره‌تاجدين و همراهان باز به کوه و دشت رفتند و مشغول صيد و شکار شدند. بکر حدس زده بود که شاهزاده مم براى ديدن خاتو زين خود را به مريضى زده است. رفت جريان را به اميرزين‌دين گفت. عرفو و چکو که از اين ماجرا آگاهى يافتند، با عجله خود را به شهر رسانيدند و به خاتو زين خبر دادند که هر آن ممکن است امير به شهر برگردد. از آن سوى نيز اميرزين‌دين و همراهان خود را به شهر رسانيدند و به حوالى منزل قره‌تاجدين‌بگ رفتند. درست موقعى به آن حدود رسيدند که خاتو زين از منزل قره‌تاجدين‌بگ خارج مى‌شد و به‌طرف منزل خودشان مى‌رفت. 
 
اميرزين‌دين که او را ديد پرسيد: 'خواهر کجا بودي؟' گفت: 'همين دوربرها گردش مى‌کردم، حالا به منزل مى‌روم، سرم درد مى‌کند' . 
 
امير خيلى ناراحت شده بود، اما به روى خود نياورد. 
 
شب، پس از صرف شام، امير دستور داد شاهزاده مم را دستگير کردند و او را مانند کلافه نخى پيچيدند و در چاهى که چهل گز عمق داشت انداختند. 
 
شاهزاده مم حدود يک ماه در آن چاهى زندانى بود و کسى حق نداشت به او نزديک شود. کاکه مم تازى شکارى داشت، هر روز پيش خاتو زين مى‌رفت و پارس مى‌کرد. 
 
خاتو زين نيز گرده نانى نيز گرده نانى برايش پرت مى‌کرد، تازى نان را برمى‌داشت و به‌طرف چاه مى‌رفت. روزى از روزها، خاتو زين از نزديک تازى را ديد خيلى تعجب کرد و با خود گفت: 'در اين سى و چهل روزى که شاهزاده مم اينجا نيست، اين تازى هم تلف شده است، چيزى نمى‌خورد، دارد از بين مى‌رود' . پس با دست خود مقدار طعام خوشمزه برايش درست کرد و پيش او نهاد. تازى طعام را به دندان گرفت و به‌طرف چاه دويد و آن را از دهنهٔ چاه به بغل به داخل انداخت و به‌طرف ديگرى رفت. خاتو زين که اين را ديد خيلى تعجب کرد و به چاه نزديک شد. صدا زد و گفت: 'اى شاهزاده مم! شاهزاده مم!' 
 
اما صدائى نيامد، باز هم تکرار کرد و گفت: 'اى شاهزاده مم! من خاتو زين هستم؛ خانه خراب اگر آن تو هستى چرا جواب نمى‌دهي؟' 
 
اما کاکه مم رمق نداشت که جوابش را بدهد. خاتو زين سرش را روى دهنهٔ چاه برد و گفت: 'اى شاهزاده مم! اگر آن تو هستى جواب بده وگرنه مى‌روم' . 
 
کاکه مم هم هر طورى بود، سر و صدائى از خود بروز داد و خاتو زين مطمئن شد که شاهزاده مم در آن تو زندانى است. خاتو زين قره‌واش و کنيز و کلفت‌هاى خود را صدا زد و با کمک آنان، شاهزاده مم را از چاه بيرون آوردند و او را به کاخ خود برد. در طبقهٔ بالاى کوشک خود، يک صندلى مرصع برايش نهاد، اندامش را با پنبه تميز کردند و طعام برايش آوردند. 
 
اما شاهزاده مم همين که لقمه‌اى از طماع خورد و باد اين دنيا به رويش وزيد، فوراً مرد و جان به جان آفرين تسليم کرد. فردا صبح اين خبر را به بنگين نوکر شاهزاده مم دادند خيلى گريه و زارى کرد و پيش اميرزين‌دين رفت و گفت: 'اى امير، قسم به خدائى که نخواهد مرد. ابراهيم پادشاه يمن بلائى بر سرت مى‌آورد که از کردهٔ خود پشيمان شوي، فکر مى‌کنى که ابراهيم پادشاه در گوش گاو خوابيده. قسم به خدا خاک اين مملکت را با توربه (توبره) به يمن خواهد برد! حال شما پسر او را بکش، اين عمل بدون انتقام نخواهد ماند' . 
 
مى‌خواستند بنگين را نيز دستگير کنند، اما اسب‌هاى آنان به پاى اسب بنگين نمى‌رسيد و او زار و گريان خود را از معرکه خارج ساخت و به‌طرف يمن رفت. 
 
اما بگذاريد سرى هم به خاتو زين بزنيم. پس از سه روز گريه و زاري، بر سر قبر مم رفت و پس از گريه و شيون فراوان، سنگ‌هاى گور او را در آغوش گرفت و مرد و اين خبر را به اميرزين‌دين دادند. امير از مرگ خواهرش خيلى ناراحت شد و دستور داد در آن سوى قبرستان برايش قبرى کندند و او را تسليم به خاک نمودند. اما همين که خاتو زين را در قبر جاى دادند و روى آن را پوشانيدند، قبر ناگهان ترکيد و جسم خاتو زين توى قبر شاهزاده مم جاى گرفت. 
 
بکر شيطان که اين را ديد به اميرزين‌دين گفت: 'اى امير، مى‌بينى اين دو دست بردار يکديگر نيستند، حال که مرده‌اند باز پيش هم مى‌روند!' 
 
امير گفت: 'اى بکر، هر چه بود تو کردي، تو مايه فسادي، حال من نبش قبر مى‌کنم، اگر در قبر جسد آنها با همديگر فاصله داشت معلوم مى‌شود عشاق الهى بوده‌اند و تو آنها را بدنام کرده‌اي. اما اگر فاصله نداشتند، معلوم مى‌شود حرف‌هاى تو راست بوده. اما اگر آنان عشاق الهى باشند، قسم به يزدان بلائى بر سرت بياورم که براى همه انسان‌ها مايه عبرت باشي' . 
 
پس امير دستور داد نبش قبر کردند، ديدند آن دو کمر به پائين جدا از يکديگر قرار داردند و به اندازهٔ هشت انگشت دور از همديگر مى‌باشند. 
 
امير که اين را ديد دستور داد فوراً بکر را دستگير کردند و بردند در آن‌طرف رودخانه سرش را ببرند، تا خون وى به آب ريخته شودو خاک با خون او آلود نشود. اما يک قطره از خون بکر پريد و رفت وسط قبر شاهزاده مم و خاتو زين به زمين افتاد و فورى مبدل به يک بوته خار بزرگ شد. 
 
مى‌گويند، امير دستور داد، که اين خار را از ريشه کندند و دور انداختند اما فوراً باز هم جاى آن بوته خار ديگرى مى‌روئيد و ميان گورها جاى مى‌گرفت. 
 
يک دسته گل و يک دسته نرگس 
مرگ عزيزان را نبينم هرگز! 


                مارو از نظراتتون محروم نکنید


                     برگرفته از سایتvista.ir



یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 08:14 ::  نويسنده : malekshahi

مم و زین4



سوار گفت: 'بسيار خوب، حال از همين تپه که بگذرى به جزيره وبوتان ويران شده مى‌رسي. قبل از رسيدن به جزيره وبوتان، سر راهتان يک چشمه طلا و يک چشمه نقره هست، خودتان را در آن چشمه فرو بريد، مطلا خواهيد شد. اما کار بسيار بدى کرديد که گفتى راهم را نزديک کن پس خداحافظ!...' از نظر غيب شد.

آنها راه را گرفته تا به چشمه‌هاى طلا و نقره رسيدند. در آنجا مم در چشمهٔ زرين شنا کرد و مطلا شد و بنگين مى‌خواست در چشمهٔ نقره شنا کند و خود را خيس کند. اما مم امر کرد که بايد او نيز خود را مطلا سازد و در چشمهٔ زرين رود. بنگين گفت: 'ارباب، بايد فرق داشته باشيم. شايسته نيست من خود را در چشمهٔ طلائى خيس کنم، من خود را در چشمهٔ نقره‌ تر مى‌کنم و سيمين مى‌شوم' . پس از طلائى و سيمين شدن، سوار بر اسبان خود شده و به راه افتادند، تا به رودخانه‌اى رسيدند که فاصلهٔ چندانى با جزيره نداشت. ديدند زنى لب رودخانه مشغول شستن چيزى است.

مم گفت: 'بنگين آن گارز، دلدادهٔ من است' . بنگين گفت: 'ارباب همچون چيزى امکان ندارد. دلدار شما خود چرا به گازرى مى‌آيد؟' مم گفت: 'باور کن خودش است' . بنگين گفت: 'ارباب به‌خاطر خدا حرفى نزن آبرومان مى‌رود، معشوقه شما چرا به شستشو مى‌آيد؟' مم گفت: 'باور نداري، حالا صدايش مى‌زنم' . و فرياد برداشت و گفت: 'آهاى گازرچي! به من بگو بر سر قول و قرار خود مانده‌اي؟ من شاهزاده مم هستم، راه چندين سال را پيموده‌ام و به اينجا آمده‌ام' .

آن زن که ملک‌ريحان نام داشت و خواهر بکر شيطان بود گفت: 'آهاى شاهزاده مم! شاهزاده مم عزيز! من دلدار شما نيستم، دلدار شما بر تخت جواهربند نشسته و اطراف او را با گلابِ گل‌هاى سوسن و ريحان و بيبون آب‌پاشى کرده‌اند. اما تو را به خدا شاهزاده مم، اگر به آرزوى دل خود رسيدي، مرا نيز براى رفيقت بگير، هزار چون بکر شيطان فدايت باد' .

مم گفت: 'قسم به خداوند متعال، هرگاه من به آرزوى خود برسم، ملک‌ريحان، شما را نيز براى رفيقم بنگين خواستگارى خواهم کرد' .

مم سپس از ملک‌ريحان پرسيد و گفت: 'اى خاتون! ما در اين شهر غريبيم، به منزل چه کسى برويم؟' ملک‌ريحان گفت: 'اى مم، اگر دنبال پلو و گوشت هستى به منزل قره‌تاجدين بگ برو، اگر دنبال مقاصد دنيائى هستى به منزل بکر برو، بکر برادر من است. خوب گوش‌هايت را واکن حتماً به منزل بکر برو، نکند به منزل قره‌تاجدين بگ بروي' . گفت: 'بسيار خوب به منزل بکر خواهم رفت' .

پس از گفتگو، مم و بنگين به راه افتادند و وارد شهر شدند، يک‌سر به منزل بکر رفته و جلوِ خانهٔ او از اسب پياده شدند.

به بکر خبر دادند و گفتند: 'دو مهمان غريبه داريد، معلوم است انسان‌هاى ثروتمندى هستند، حتى تازى‌ها و توله‌هاى شکاريشان هم زرين مى‌باشند، خيلى هم زيبا و خوش‌قد و رعنا هستند' . بکر که اين را شنيد، غير از مقدار پولى که داشت، پانصد تومان هم قرض گرفت و برنج و روغن و قند و بزغاله و چيزهاى ديگرى از اين قبيل خريد و حمالى را صدا زد و گفت اينها را به منزل ما ببر. بکر اين خريدها را انجام داد، مدتى از نماز عصر گذشت، با عجله خود را به منزل رسانيد. مم که خيلى خسته شده بود به بنگين گفت: 'خدا مى‌داند، اگر هزار تا مقصود و مرادم به اين سگ پدر حاصل شود، مهمانش نخواهم شد، او مرا هيچ مى‌داند، خسته شدم از بس جلو خانه‌اش ايستادم!' بکر که تازه از راه رسيده بود، اين حرف‌ها را شنيد و گفت: 'اى شاهزاده مم، شرمنده‌ام که دير رسيدم مرا ببخشيد' .

مم گفت: 'اگر دنيا و عالم خراب شوند، من برنمى‌گردم و مهمان شما نخواهم شد' .

بکر گفت: 'شاهزاده خواهش مى‌کنم، هر چه ثروت و دارائى داشتم براى شما خرج کرده‌ام. بيا مرد خدا باش و برگرد' .

مم گفت: 'به هيچ وجه امکان ندارد برگردم و مهمان شما شوم' .

بکر عصبانى شد و گفت: 'خيلى خوب، خدا مى‌داند چنان لعنت کنم که پشيمان شوي، حال برنگرد' . مم رفت و بکر پيش پيره‌زنى رفت و گفت: 'مادر بيا اين چهار ليره را بگير کارت دارم' . بعد گفت: 'مادر برو جلو منزل قره‌تاجدين بايست؛ هرگاه شاهزاده مم آمد و خواست خلعت و انعامت دهد، بگو خدا مرا از دو ديده کور نمايد، مگر خبر ندارى که امروز شش هفت روزى است که خاتو زين جذامى شده، اين را بگو ديگر کارى نداشته باش' .

عرض به سعادت شما عزيزان کنم، موقعى که کاکه مم مى‌خواست به منزل قره‌تاجدين برود، جمعيت زيادى دورش را گرفته بودند. او نيز با هر دو دست زر و جواهرات به‌طرف آنها پرتاب تا به پير‌زن رسيد. پيرزن شانه او را گرفت، مم گفت: 'مادر، دامنت را بگير تا هر چه مى‌خواهى برايت بريزم' . پيرزن گفت: 'قربانت گردم شاهزاده از اينها زياد دارم، خدا نور دو ديده‌ام را بگيرد. براى جوانى شما دلم مى‌سوزد، از کجا اين همه راه آمده‌ايد به‌خاطر خاتو زين، در حالى که امروز هفت روز است که او مبتلا به جذام شده است' .

شاهزاده مم که اين را شنيد، بدنش تير کشيد و بى‌حس شد اما هر طورى بود خود را سرپا نگه داشت و وارد منزل شد. شب فرا رسيد، پلو و گوشت به حدى زياد بود که هيچ‌کس به آن توجهى نداشت، موقع شام خوردن قره‌تاجدين گفت: 'اى شاهزاده مم، فردا ناهار مهمان اميرزين‌الدين هستي' . مم گفت: 'بسيار خوب، مبارک است' . فردا ظهر براى ناهار خوردن به منزل اميرزين‌دين رفتند. موقع ناهار خوردن امير گفت: 'اى شاهزاده مم، خواهرم خاتو زين را پيشکش شما مى‌کنم' .

مم گفت: 'خيلى خوب قبولش کردم و به خودت برمى‌گردانم' . اميرزين‌دين باز هم گفت: 'اى شاهزاده مم، من خواهرم خاتو زين را تقديم شما مى‌کنم' .

مم گفت: 'بسيار خوب، قبولش مى‌کنم و به خودتان برمى‌گردانم' . مدتى گذشت، باز هم اميرزين‌دين گفت: 'شاهزاده مم، خواهرم را پيشکش شما مى‌کنم' . شاهزاده مم گفت: 'قبولش کردم و به خودت برگردانيدم' .

باز هم مدتى گذشت و اميرزين‌دين گفت: 'اى شاهزاده مم، رسم و قاعدهٔ مردان چنين است که هر چه بخواهند پيشکش کنند، بايد سه دفعه آن را بر زبان آوردند. من نيز براى آخرين بار خواهرم را تقديم شما مى‌کنم' . شاهزداه مم گفت: 'اى امير، شما يک جذامى به من مى‌دهيد، من جذامى را مى‌خواهم چه کار؟'

اميرزين‌دين خيلى ناراحت شد و گفت: 'قسم به قول مردان، اگر شهر جزيره وبوتان در زير سم سواران ويران شود، من خواهرم را به تو هرگز نخواهم داد!'

بلي، آنان مدتى نشستند و تخته نرد کردند و صحبت نمودند، تا آنکه خسته شدند. قره‌تاجدين‌بگ با مم و بنگين به منزل خودش مراجعه کردند.

ميرزين‌دين نيز به اندرون رفت و از پله‌ها رفت و پيش خاتو زين رفت و سلام کرد و گفت: 'اى خاتو زين، شما مى‌گفتى حاضر نيستى به هر کسى شوهر کني، من سه دفعه شما را به شاهزاده مم پيشکش کردم؛ او قبول نکرد و در آخر گفت که تو جذامى‌اى بيش نيستي' .

گفت: 'اى برادر، حتماً مردم چنين چيزى به او گفته‌اند، نبايد به حرف مردم زياد اعتنا کرد' . امير گفت: ' به هر حال من شرط کرده‌ام، اگر شهر جزيره وبوتان در زير سم سواران نيز ويران شود تو را به او نخواهم داد' .

فردا موقع ناهار، خاتو زين موهايش را آرايش کرد و لباس نو پوشيد و پشت‌بام رفت و درست رو به پنجره‌ٔ خانهٔ قره‌تاجدين‌بگ نشست. مم که از دور او را ديد، چيزى نمانده بود که از همان جا بپرد و او در آغوش بگيرد. پس از صرف ناهار گفتند، بعداظهر به شکار خواهيم رفت. مم که هى به خاتو زين چشم دوخته بود و حتى نتوانسته بود ناهار نيز بخورد گفت: 'اى برادران من، مريضم، امروز صبر کنيد تا فردا کمى بهتر شوم و فردا خواهم آمد' . قره‌تاجدين‌بگ گفت: 'نخير، ما امروز به شکار مى‌رويم اما عيبى ندارد، شما فردا بيا. چون قرار است که اميرزين‌دين هم بيايد' .

برگرفته از سایتvista.ir



یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 08:09 ::  نويسنده : malekshahi

مم و زین3



مم گفت: 'بسيار خوب، مى‌رويم' . پس فردا صبح خود را آماده کردند و به شکار رفتند. در درو دشت مشغول شکار شدند، در شهر يمن نيز جشن و عروسى و سورى راه انداخته شد که تا به حال کسى نمونه‌اش را نديده بود، صدايش تا دوردست‌ها مى‌رفت.

مم گفت: 'بنگين جشن و سرور و عروسى چيست که در شهر راه افتاده؟' گفت: 'نمى‌دانم، بايد برگرديم ببينيم چه هست؟!'

گفت: 'نه بنگين، اينطورى ساده هم نيست حتماً شما خبر داريد؟' گفت: 'باور کن شاهزاده مم، من از چيزى خبر ندارم، مى‌رويم ببينيم چه خبره است' . پس شکار را تعطيل کردند و به شهر برگشتند. مم گفت: 'بنگين، اين عروسى و سرور بى‌علت نيست، حتماً دليلى دارد' .

بنگين گفت: 'ارباب، راستش را بخواهيد، اين جشن و عروسى به‌خاطر تو راه انداخته شده است. نمى‌توانم به شما خيانت کنم، اين را تدارک ديده‌اند، بلکه شما در بين زنان و دخترانى که حضور دارند يکى را انتخاب کني، حتى اگر زن شوهردارى را هم بپسندى او را برايت خواهند گرفت' . شاهزاده مم که اين را شنيد، خيلى ناراحت شد و شروع به گريه کرد.

شاهزاده مم رنگين چشم، سه بار گريه کرد، سرش را روى قلپوز زين انداخت و تا جلو در کاخ سرش را برنداشت. بنگين او را روى دوش انداخت و به بالا برد و بر حالش مى‌گريست.

خبر به ابراهيم پادشاه مى‌رسيد، اى شاه چرا نشسته‌اي، به دور از جان، شاهزاده هم بيهوش افتاده است. ابراهيم پادشاه، شتابان با وزراء وکلايش خود را به بالاى جسد نيمه‌جان شاهزاده مم رسانيد و فورى بوى خوش به مشامش دادند، تا به هوش آمد و گفت: 'فرزندم، مردانه باش. هر کسى را انتخاب مى‌کنى تا فورى برايت بگيرم' .

گفت: 'پدر قسمى خورده‌ام، غير از خاتو زين، خواهر ميرزين‌الدين ميرآودل کسى را نمى‌خواهم و هر زن ديگرى بر من حرام است!'

پدرش گفت: 'آهاى مم، مم جان!

برايت فراهم خواهم ساخت، کشتى و زورق.

برايت مى‌فرستم درياها و خشکى‌ها را بگردد.

برايت خواهم گرفت، دختر پادشاه استانبول را.

که از بس ثروتمند است، حتى به قيمت شهر يمن نيز حاضر نيست با من حرفى بزند' .

شاهزاده مم مى‌گويد: 'آهاى پدر! اى پدر مهربانم! بگذار از اين سخنان، از اين بحث‌ها. هر چه زن و دختر روى زمين هست، غير از خاتو زين خواهر ميرزين‌الدين ميرا‌َودل بر من حرام باشند' .

آن شب هم گذشت. فردا صبح، ابراهيم پادشاه در بارگاه گفت: 'بايد راه چاره‌اى براى مم پيدا کنيم' .حضار مجلس گفتند: 'اى پادشاه! حال که چنين است، تمام مردم شهر را جار بده که آماده شوند و با وى به جزيره وبوتان بروند. اما در راه هر شب گروهى از آنان، او را ترک کنند، شب اول يک دسته و شب دوم يک دسته و شب سوم باقى مانده مردم و لشکريان همگى به شهر برگردند، شايد با اين تدبير بشود او را از اين عشق منصرف کرد' . ابراهيم پادشاه گفت: 'تدبير خوبى است!'

پس دستور داد، از هر خانواده‌اى يک نفر مرد حاضر شود و همراه شاهزاده مم بروند. مدتى رفتند و رفتند تا شب فرا رسيد. شاهزاده مم دستور داد که شب را اطراق کنند و فردا صبح به رفتن ادامه دهند. خيمه و خرگاه آماده نمودند و چادر زدند و شام حاضر کردند. شاهزاده شام خورد و رفت خوابيد، آن شب دوسوم لشکريان برگشتند و تنها عده‌اى مانده بودند، فردا صبح که شاهزاده مم بيدار شد و از جريان خبردار شد، خنديد و گفت: 'نگاه کنيد پدرم به خيالش رسيده که اگر لشکريان مرا تنها بگذارند از سفر منصرف مى‌شوم!'

بعد، رو به لشکريان کرد و گفت: 'دوستان! همه‌تان برگرديد، من خودم تنها به اين سفر ادامه مى‌دهم' . لشکريان گفتند: 'خير، امکان ندارد، ما در رکابت خواهيم آمد. هر کجا پاى شما باشد سرِ ما نيز همان‌جاست' .

شاهزاده دستور داد، خيمه و خرگاه را جمع کردند و به سفر ادامه دادند تا باز شب فرا رسيد. محل مناسبى را يافتند و اطراق کردند. فردا صبح که بنگين از خواب بيدار شد ديد يکه و تنها مانده‌اند، لشکريان همگى شبانه برگشته‌اند، فقط او و کاکه مم مانده‌اند.

کاکه مم را بيدار کرد و جريان را به او گفت، مم گفت: 'بنگين برادر من، شما هم برگرد، من دنبال سرنوشت خود خواهم رفت' .

بنگين گفت: 'قسم به ذات خداوند متعال، سرم را هم بِبُرى ترکت نخواهم کرد!' مم خيلى اصرار کرد و کوشيد بلکه بنگين را وارد نمايد برگردد، اما بنگين تن به برگشتن نمى‌داد. مم ناراحت شد و گفت: 'اگر دنبالم بيائى در بالاى همين کوه سرت را خواهم بريد' . بنگين ناچار همان‌جا ماند. مم به راه افتاد و مدتى رفت. بنگين نيز که دلش راضى نمى‌شد ارباب و دوستش را ترک کند، به دنبالش را افتاد با کمى فاصله به‌طورى که مم او را نمى‌ديد.

مم از چند کوه و دره گذشت. احساس تنهائى مى‌کرد، خيلى ناراحت بود، به ياد بنگين افتاد. کمى ديگر که رفت به دره‌اى رسيد، چيز بسيار عجيبى را ديد، چيزى که تا به حال نديده بود. با خود گفت اگر بنگين اينجا بود، حتماً از اين چيز عجيب سر درمى‌آورد: 'آهاى بنگين! بنگين بنگين! من نمى‌دانم چه هست که در اين دره زمين را شيار مى‌کند. چوبى روى شانه‌اش قرار گرفته و چوبى از وسطش گذشته. يکى در عقب او را نمى‌راند و يکى زمين را سرخ مى‌کند' .

بنگين که به مير مم نزديک شده بود و اين را شنيد گفت: 'اى ارباب من، اصلاً از اين راه، نان به‌دست مى‌آيد، اگر اين نباشد، مردم همه از گرسنگى تلف مى‌شوند، اين شخم و جفت است و آن دانه‌هاى زرد نيز گندم مى‌باشند. گندم را مى‌پاشند و در زمين رشد و نمو مى‌کند و در تابستان دروش مى‌کنند، نان اينطور به‌دست مى‌آيد' .

مم گفت: 'راستى مى‌گوئي؟'

گفت: 'دروغ چرا؟'

گفت: 'پس اگر اينطور است، نمى‌بايست کسى نان بخورد' .

گفت: 'آخر مگر امکان دارد! انسان نان نخورد کسى که نان نخورد مى‌ميرد' .

گفت: 'آخر، خيلى با رنج و زحمت گندم به‌دست مى‌آيد' .

بنگين گفت: 'خوب، هر کارى زحمتى دارد' .

مم گفت: 'بنگين. من خيلى گرسنه هستم' .

بنگين گفت: 'ارباب من که نان ندارم، اما پيش آن برزگر مى‌روم، بلکه نان داشته باشد، چند نانى ازش مى‌گيرم' . بنگين پيش مرد دهقان رفت و سلام کرد، جواب سلامش را گرفت و گفت: 'مرد خدا باش، اگر نانى پيشت هست، يک دونه نان به ما بده خيلى گرسنه‌ايم' .

مرد گفت: 'خدا شاهد است نان نداريم. ولى توى آن توبره چند تا گِرده جو هست، برو دو عددى بردار' . اما خيلى خشک و سفت بودند، ناچار به آنها کمى آب پاشيده و مم شروع کرد به خوردن و جوئيدن' .

باز به راه افتادند، رفتند، خيلى رفتند، تا در راه به سوارى برخوردند، سوار گفت: 'اى مم، به مرادت برسانم، يا اينکه راه را برايت کوتاه کنم؟'

مم گفت: 'راهم را نزديک کن' .

سوار کمى به آنها نگريست و مکثى کرد و بعد دوباره پرسيد و گفت: 'اى مم، به مرادت برسانم يا راهت را کوتاه کنم؟'

مم گفت: 'راه مرا نزديک کن' .

سوار باز هم مدتى بى‌صدا ساکت ماند و براى سومين بار از مم پرسيد: 'اى مم، به مرادت برسانم يا راهت را کوتاه کنم؟ اى مم تنها اين‌بار ازت مى‌پرسم، به مرادت برسانم يا راهت را کوتاه کنم؟ اين آخرين بار است که ازت مى‌پرسم' .

مم گفت: 'راهم را کوتاه کن' .

    مارو از نظراتتون محروم نکنید


برگرفته از سایتvista.ir



یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 08:06 ::  نويسنده : malekshahi

مم و زین 2



مدت زمانى اين دو با يکديگر صحبت کردند، خاتو زين گفت: 'اى شاهزاده مِم، ما بايد امشب نگهبانى بدهيم، زيرا پرى‌ها، مرا به اينجا آورده‌اند، اگر چنانچه خوابم ببرد، مرا به‌جاى خودم برمى‌گردانند' .

مم گفت: 'بسيار خوب، نوبتى کشيک مى‌کشيم' .

خاتو زين گفت: 'بگذار برايم من آمده‌ام، يا شما پيش من آمده‌اي' .

کاکا مم گفت: 'شما که نوکر مرا ديدي، پس معلوم مى‌‌شود که شما پيش من آمده‌اي؟'

خاتو زين گفت: 'کاخ من سه طبقه است، پايه‌هايش روى زمين و سرش بر کهکشان. نشان به اين نشان، همهٔ اتاق‌هايش پر از فرش است. در اتاق پنجم آن هفتاد کنيز دارم. رئيس آنها ملک‌ريحان است. او از طايفهٔ بکر شيطان است' .

شاهزاده مم گفت: 'آهاى خاتون، خاتون بلند گيسو! کاخ من دو طبقه است. پايه‌ها روى زمين. سرش در ميان ابرهاست. آجرهايش، يکى طلاست و ديگرى نقره. نقوش قالى‌هاى اتاق من، رودخانه و دريا و خشکى است!'

خاتو زين بلند شد بيرون نگاه کند، ديد تا چشم کار مى‌کند، درياست، دريائى آبى رنگ، برگشت و گفت: 'الحق حرف‌هايت دست است، من پيش شما آمده‌ام، پرى‌ها مرا پيشت آورده‌اند، بايد مراقب همديگر باشيم!'

پرى‌ها نيز که روى تاقچه نشسته بودند، تمام ماجرا را مى‌ديدند. گفتند: 'خوب است که از بارگاه خدا تقاضا کنيم، سه شب بهار و سه روز پائيز را مبدل به يک شب نمايد. اگر او را برنگردانيم، شرمنده و روسياه اميرزين‌الدين خواهيم شد' .

پس دست به دعا برداشتند که خداوندا، سه شب بهار و سه روز پائيز را يک شب کند. دعايشان مستجاب شد. هى نشستند و روز نمى‌شد، اگر به آسمان مى‌نگريستند مثل اوايل هر شب بود. مم و زين خيلى نشستند و صحبت کردند، بعد که ديدند صبح نمى‌شود، گفتند خوب است نوبتى بخوابيم.

خاتو زين گفت: 'خيلى خوب، من بيدار مى‌مانم شما بخواب' . مم گفت: 'امکان نداره، من بيدار مى‌مانم، شما بخواب' . ولى خاتو زين قبول نکرد.

عرض مى‌شود خدمت با سعادت شما عزيزان، خاتون مدتى کشيک کشيد و بيدار ماند. سپس مم کشيک کشيد و خاتو زين خوابيد. مم مدتى نگهبانى داد. کمى که گذشت ديد چيزى به صبح نمانده، خوابش هم مى‌آمد، در همان حال به خواب رفت.

همين که مم خوابش برد پرى‌ها، از فرصت استفاده کرده و آمدند، خاتو زين را برداشته و روى بال‌هاى خود قرار داده و به جا و مکان خودش در جزيره وبوتان بردنش.

چندى که گذشت، مم از خواب بيدار شد، ديد تک و تنها است، خيلى تعجب کرد. کمى فکر کرد و با خود گفت: 'من که خواب نديده‌ام، وللاهى آن چه ديشب ديدم عين واقعيت داشت. بنگين برايم آفتابه و لگن آورد... چه شد، چرا حالا تنهام!' متحير مانده بود، پريشان و حيرت‌زده مانده بود. بنگين نيز پشت در مجمعه در دست ايستاده بود و منتظر بود او را صدا بزند و صبحانه بخواهد. ديد که مم او را صدا نمى‌کند. دل به دريا زد و رفت تو و مجمعه پيشش نهاد. مم گفت: 'بنگين، آيا ديشب من خواب ديدم يا واقعيت داشت؟' بنگين گفت: 'خانه‌خراب! آنچه ديدى واقعى بود، مگر ديشب خاتو زين خواهر اميرزين‌الدين ميرآودل پيشت نبود؟ آخر چرا خوابيديد؟ مگر نمى‌دانستى که پرى‌ها او را آورده بودند؟ يا اصلاً چرا به من نگفتى مواظب اوضاع باشم' . شاهزاده مم که اين را شنيد، مثل کسى که دچار رعشه شده باشد بيهوش افتاد. بنگين مدتى بر بالايش گريست و سعى کرد او را به هوش بياورد. ديد موفق نمى‌شود. پاشد رفت پيش ابراهيم پادشاه، در زد، در را به رويش باز کردند. وارد شد و سلام کرد و گفت: 'سلام و عليکم اى پادشاه! اى روح و جان! ماجراى ناگوارى روى داده. شاهزاده مم، دور از جان، بيهوش افتاده!'

ابراهيم پادشاه، سه مرتبه فرياد زد و گريست و به‌سوى شاهزاده مم، يواش يواش و نرمک نرمک راه افتاد. مى‌گفت: 'سلام عليکم اى مم! مم روح و جان! مم روح و جان! فرزندم! روح من فدايت باد! پاشو، مگر نمى‌دانى پدرت به مهمانى‌ات آمده؟'

مم جوابى نمى‌داد؛ بيهوش افتاده بود. پادشاه وزير و حضار و کدخدايان را احضار کرد. ريش‌سفيدان و معقولين قوم آمدند و تشکيل جلسه دادند. گفت: 'ببينيد چرا به اين حال افتاده؟' برايش به کتاب مراجعه کردند و به رمل و اسطرلاب نظر نمودند، گفتند: 'اى پادشاه، شاهزاده مم عاشق شده، عشق به کله‌اش زده، ناراحتى در بين نيست، اگر بوى خوش به مشامش برسد به هوش خواهد آمد' . فوراً بوى خوش برايش حاضر کردند و مم به هوش آمد و برخاست و نشست. ديد عده زيادى دور و برش را گرفته‌اند و مجلسى تشکيل داده‌اند حضار پرسيدند چرا به آن حالت افتادي، آخر مگر نمى‌داني، آرامش از پدرت سلب شده، پدرت غير از تو کسى را ندارد! مم گفت: 'پدر، من زن مى‌خواهم، زن برايم مى‌گيرى خيلى خوب، وگرنه ناچارم خودم دنبالش بروم' .

پادشاه گفت: 'فرزند، دست روى هر دختر بگذارى برات مى‌گيرم، هر که را بخواهى او را برايت خواهم گرفت' .

گفت: 'پدر، من هيچ دخترى را غير از خاتو زين، خواهر اميرزين‌الدين ميرآودل، نمى‌خواهم!'

گفت: 'او کجاست؟'

گفت: 'منزلشان، در جزيره وبوتان است' .

گفت: 'فرزند، در شهر هر چند قطارچى و تجار هست، از همه‌شان مى‌پرسيم، ببينيم کدامشان نام جزيره را شنيده‌اند، کجاست اين جزيره؟'

چندين وزير و ريش‌سفيد و کدخدا احضار نمود و درباره جزيره اطلاعاتى خواست. يکى از وزراى سابق که بسيار مسن بود و در بستر پنبه‌اى زندگى مى‌کرد گفت: 'من جزيره را ديده‌ام، تاجر بودم که به آن شهر رفتم، اما آن‌وقت 'قره تاژدين بگ' در آنجا حکمرانى داشت. آن‌وقت چنين کسانى در آنجا نبودند' . مم گفت: 'من کارى به اينها ندارم، ديشب خاتو زين خودش آمده بود پيشم، من او را ديدم خودم دنبالش خواهم رفت، حال او را برايم مى‌گيري، بگير، نمى‌گيري، نگير، من حتماً دنبالش خواهم رفت' .

ابراهيم پادشاه، به‌خاطر رضايت مم، ظاهراً گفت: 'خيلى خوب حتماً او را برايت مى‌گيرم' . سپس به بارگاه برگشت و بر تخت نشست و به حضار گفت: 'کى ديده است، تنها يک فرزند داشته باشى و او چنين بهانه‌اى بگيرد؟ آخر اين جزيره وبوتان خراب شده کجاست؟ وللاهى آدميزاد به آنجا نخواهد رسيد. فکرى بکنيد، تدبيرى بيانديشيد، چه کارى کنيم؟'

گفتند: پادشاه به سلامت، مم را با بنگين به شکار بفرستيد، در شهر يمن نيز عروسى و سورى راه اندازيد، هر که پانصد تومان دارد، بايد هزار تومان هم قرض کند و لباسى نو و تازه بخرد و بپوشد در آن سور و عروسى برقصد. در برگشتن، مم از ميان دختران و رقصندگان بگذرد و آنها را ببيند، بلکه يکى را انتخاب کند. هر که را پسنديد فوراً برايش مى‌گيريم، دختر هم که باشد چه بهتر، حتى اگر دختر پادشاهى را هم پسنديد، فورى او را برايش مى‌گيريم، اگر اين راه مؤثر افتاد چه بهتر؛ اگر مؤثر نشد، خودش بايد دنبالش برود و بايد به مم اجازه بدهى به دنبال عشقش برود' .

چند روزى گذشت، روزى ابراهيم پادشاه به مم گفت: 'به شکار برو، بگذار کمى از خيال و ناراحتى رهائى يابي' .

شب، بنگين تدارک لازمه را ديد و به اربابش مم گفت: 'فردا صبح به صيد و شکار مى‌رويم، بگذار کمى غم‌هايت سبک شوند. چرا اينقدر غصه مى‌خوري؟ شما که پسر ابراهيم پادشاه يمن هستى همه‌چيز داري!'

    مارو از نظراتتون محروم نکنید


برگرفته از سایتvista.ir



یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 08:01 ::  نويسنده : malekshahi

مم وزین1


– مم و زین، شاهنامه ادبیات کردی

مم و زین، رمان عاشقانه احمد خانی، داستانی همچون “شیرین و فرهاد” و یا “لیلی و مجنون” است که در قرن هفدهم نوشته شده است. مم و زین بر اساس داستانی واقعی که حدود دو سده قبل از احمد خانی در کردستان ترکیه اتفاق افتاده، خلق شده است. دنگ بیژان آن داستان را در قالب ابیات آهنگین خواندند و سینه به سینه به دوران خانی رساندند. اما احمدخانی با چیرگی تمام سرنوشت آن دو دلداده را در رمانی ارزشمند ماندگار کرد. مم و زین خانی شاهکاری در ادبیات کردی است و بسیاری آن را شاهنامه کردی می دانند.

منظومه مم و زین به بسیاری از زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است و ملتهای بسیاری این اثر ارزشمند را ستوده اند. شرق شناسان و ادیبان نامداری آن را به آلمانی و روسی و فرانسوی ترجمه کرده اند و بر آن نقدهای فراوانی نوشته اند. مارگارت رودینکو که آنرا درسال ۱۹۶۲ به روسی ترجمه کرده است، معتقد است مم و زین بزرگترین شاهکار ادبی دنیاست. او “مم و زین احمد خانی” را هم سنگ “شاهنامه فردوسی” و “ایلیاد و اودیسه هومر” می داند. مم و زین به کردی کرمانجی است اما استاد هژار مهابادی آنرا به کردی سورانی ترجمه کرده است.



 
مِم و زين
 

مى‌گويند پادشاه يمن به‌نام ابراهيم بسيار ثروتمند و دارا بود، اما فرزندى نداشت، از اين بابت خيلى ناراحت بود، روزى با خود گفت: 'خوب است به حجاز، به زيارت خانهٔ خدا برويم بلکه خداوند متعال، به ما رحم و شفقت نمايد و پسرى به ما عطا کند' . براى رفتن به حجاز جمعيت زيادى را مهيا کرد، آنان که پول و خرج سفر نداشتند به آنان هم پول خرجى داد. رفتند، مدت زيادى رفتند. چيزى نمانده بود راه را نصف کنند، که ناگهان حضرت خضر زنده که همت و برکتش هميشه حاضر باد، پيدا شد و گفت: 'اى پادشاه کجا مى‌روي؟'

گفت: 'قربانت گردم، اگر مى‌دانى پادشاه هستم، يقين هم مى‌دانيد کجا مى‌روم' . حضرت خضر گفت: اى پادشاه اگر شيرينى و چشم‌روشنى به من بدهي، من دو چيز بهت مى‌دهم که صاحب دو پسر شويد' . پادشاه گفت: 'فدايت شوم، هر چه بفرمائى روى چشم!' پس از آن دست‌هاى حضرت خضر را گرفت و بوسيد. حضرت خضر به او دو سيب داد و گفت: 'يکى را با همسرت نصف کن و بخوريد و ديگرى را به وزير دست راستت بدهيد با همسرش بخورد. اسم پسر او را بنگين و اسم پسر خودت را مِم بگذاريد.

چندى طول کشيد تا از حجاز به شهر خود برگشتند و سيب‌ها را با حرم خود خوردند. همسران شاه و وزير هر دو حامله شدند. نه ماه و نه روز و نه دقيقه که گذشت، صاحب دو تا پسر شدند. پسر ابراهيم پادشاه را 'مِم' نام نهادند و پسر وزير دست راست پادشاه نيز که ابراهيم وزير نام داست 'بَنگين' اسم‌گذارى کردند. اما 'مم' پسر ابراهيم پادشاه، بسيار زيباتر و قشنگ‌ تر بود.

روزى فرشته‌هاى آسمان با همديگر صحبت مى‌کردند، از زيبائى و قشنگى خود بحث مى‌کردندو گفتند آيا امکان دارد در جهان هستى کسى از ما زيباتر باشد؟ خواهر بزرگ گفت: 'بلي، در شهر يمن پادشاهى زندگى مى‌کرد به‌نام ابراهيم، موقعى که از کعبهٔ معظم برگشته، خداوند پسرى به او عطا کرده که مى‌گويند، به اندازهٔ ما زيبا است!'

يکى ديگر از خواهران گفت: 'وللاهي، من نيز در جزيره وبوتان (نام دو شهر کردنشين هم مرز، در ترکيه و سوريه) دخترى را ديدم بسيار صاحب جمال و زيبا بود، خيلى به ما شباهت داشت' .

يکى ديگر از فرشتگان گفت: 'بيائيد برويم آنها را ببينيم، بدانيم مثل ما زيبا هستند؟'

همه پرى‌ها اين تصميم را پسنديدند و از اوج آسمان به پائين آمدند و روى پنجرهٔ ايوان ابراهيم پادشاه نشستند.

خواهر بزرگ‌ گفت: 'آهاى خواهران! آهاى پرى‌ها! سالي، من از پرى‌ها جدا مى‌شدم، از خواهرها، مى‌رفتم به کاخ ابراهيم پادشاه يمن و لب پنجره‌اش مى‌نشستم؛ در زمين و آسمان کسى را نديدم زيباتر از شاهزاده مِم، پسر ابراهيم پادشاه' . خواهر ميانى مى‌گويد: 'آهاى خواهران! آهاى پرى‌ها! سالى که من نيز جدا مى‌شدم از پرى‌ها مى‌رفتم به جزيره وبوتان ويران شده، کسى را نديدە‌ام زيباتر از خاتو زين، خواهر (امير زين‌الدين) پادشاه ميرآودل' .خواهر ديگرى مى‌گويد: 'آهاى خواهران! آهاى پرى‌ها! بيائيد ما شاهزاده مِم را ببريم به مهمانى خاتو زين' .

خواهر بزرگ مى‌گويد: 'آهاى خواهران! آهاى پرى‌ها! هرگز مردان پيش زنان نرفته‌اند، هميشه زن رفته پيش مرد و از آن گذشته، کاکه مِم از سيب بهشتى است؛ در ضمن اگر ابراهيم پادشاه بفهمد پسرش گم شده است غضب مى‌کند و مردمان بسيارى را مى‌کشد، بيائيد برويم، خاتو زين را ببريم پيش شاهزاده مِم به مهماني؛ آنگاه خود، روى تاقچه‌ها و رفه‌ها مى‌نشينيم و سيرِ سير آنان را نگاه مى‌کنيم تا معلوم شود کدامشان زيباترند' . مى‌گويند، راه بين جزيره وبوتان و يمن، با پاى پياده، راه سه سال است و سوارکار خوب مى‌تواند در شش ماه آن را طى کند، اما پرى‌ها در عرض سه ساعت آن راه را مى‌پيمايند و خود را به کاخ خاتو زين خواهر اميرزين‌الدين، پادشاه ميراَودل رسانيدند.

پرى‌ها، تا موقع خواب در همان دور و بر خود را سرگرم کردند، تا خاتو زين به رختخواب رفت و خوابيد. آنگاه خواب را روى سينه‌اش قرار دادند و سپس او را با لحاف و زيراندازش بلند کرده و روى بال‌هاى خود قرار دادند و برگشتند. او را پيش کاکه مِم به يمن، آوردند و در اتاق او خواباندند و خود روى تاقچه‌ها پريدند و سير به سير آنها را نگاه کردند.

پس از مدتي، هواى سردى به بدن خاتو زين خورد و بيدار شد، و ديد مردى در اتاقش خوابيده بسيار تعجب کرد، او را از خواب بيدار کرد و گفت: 'شما چرا اينجا آمده‌ايد؟' پاشو راهت را بگير و برو پائين، خانه‌خراب، اگر پهلوانان را احضار کنم سرت را از تن جدا خواهند کرد. شما اصلاً کى هستي؟'

کاکه مم گفت: 'خاتون شما داريد به من تهمت زيادى مى‌زنيد، به قرآن قسم من از جاى خود نجنبيده‌ام!' خاتون گفت: 'پس اگر من پهلوانان را احضار کنم و آمدند تو را گرفتند چه کار مى‌کني؟' شاهزاده مِم گفت: 'خوب تو آنها را احضار کن، اگر چنانچه پهلوانان شما اينجا بودند و آمدند وللاهي، گردن من از مو باريک‌تر است و حرفى ندارم!'

خاتون گفت: 'اى لندهور بلااستفادهٔ بيکار! پاشو تکان بخور، يواش يواش برو پائين. اگر بانگ برآورم بر پهلوانان، تکه‌تکه‌ات خواهندکرد!' شاهزاده مم مى‌گويد: 'آهاى خاتون! اى خاتون گيسو بلند، نخست به يزدان، سپس به اوراق قرآن، من از جائى که خوابيده‌ام، تکان نخورده‌ام، شما چرا به من افترا مى‌زنيد؟' خاتون فرياد مى‌زد: 'آهاى (عرفو)، آهاى (چه کويِ) خانه‌خراب مگر نمى‌دانيد لندهور بيکاره‌اى پيش من آمده. پاشو تکان بخور، يواش يواش برو پائين. اکنون اگر آنها بيايند جگرت را پاره پاره خواهند کرد!'

شاهزاده مم مى‌گويد: 'آهاى خاتون! خاتون گيس‌ بلند، قسم به يزدان در آن بالاها، به اوراق قرآن من از جاى خود تکان نخورده‌ام، همين جا خوابيده‌ام. شما چرا بيخود به من افترا مى‌زنيد؟'

خاتو زين گفت: 'از قرار معلوم، تو روى حرف خودتي، آيا اگر من کلفتم را صدا کنم و بيايد چه مى‌گوئي؟' گفت: 'هرگاه قره‌واش (کلفت مخصوص) و کلفت شما آمد، وللاهى گردن من از مو باريک‌تر است، هر کارى دلت مى‌خواهد تا من بکنم' .

خاتو زين، ملک‌ريحان را که سرپرست هفتاد کنيز و کلفت وى بود، صدا زد و گفت: 'آهاى ملک، ملک‌ريحان، خواهر بک، بکر شيطان چرا پيش خاتون، قلندر و خانه‌خراب خود نمى‌آئي؟!'

اما کسى به فرياد رسش نيامد. مِم گفت: 'خوب، ديدى تو تهمت مى‌زني!' خاتون عصبانى شد و مشتى بر دهن مِم کوبيد. دهش پر از خون شد. گفت: 'عيبى ندارد، من چيزى به شما نخواهم گفت؛ من فقط يک نوکر دارم، او را صدا مى‌زنم، اگر به فريادم آمد خيلى خوب، اگر نيامد چون کسى هم به فرياد شما نيامده، آن‌وقت هر کارى با من مى‌خواهى بکن؛ وللاهى بهت حق مى‌دهم با دست خودت سرم را ببري!' خاتون گفت: 'خيلى خوب' .

مِم فرياد زد: 'آهاى بنگين زيردست و چشم خمار، خيلى فوري، آفتابه و لگن را براى ارباب خود بيار؛ دهن آقايت، ناگهانى خونى شده!' به محض بلند شدن هاوارِ (فرياد) مِم، بنگين چيست و چابک، بلند شده از ميان بستر خَزَش بيرون آمد. لگن مسين را در دستى و در دستى ديگر آفتابه به اتاق شاهزاده مِم وارد و شمعى را روشن کرد و ديد دخترى رعنا در اتاق است. بنگين شرمنده شده و گفت: 'مى‌بخشيد آقا، من از جريان خبر نداشتم!'

شاهزاده مم گفت: 'بنگين، شمع را جلوتر بياور، دهنم خونى شده، مى‌خواهم بشورمش' . مم، دهنش را شست و بنگين عقب عقب از اتاق خارج شده و به پاشخانه (جايگاه کفش و اثاث مهمان) رفت.

مم به بنگين نگفت بخواب يا بيدار باش. بنگين هم به بستر رفت و خوابيد. کاکه مِم و خاتو زين نيز، در روشنائى شمع همديگر را سير نگاه کردند. هر دو عاشق همديگر شدند. خاتو زين گفت: 'راستى بگو ببينم شما کى هستي؟'

مم گفت: 'من، پسر ابراهيم پادشاه يمن مى‌باشم' .

گفت: 'اسمت چيه؟'

گفت: 'مم' .

شاهزاده مم از خاتون زين پرسيد: 'حال بگو شما کى هستي؟'

گفت: 'والله من خاتو زين، خواهر امير زين‌الدين، پادشاه ميراَودل هستم!'



    مارو از نظراتتون محروم نکنید


برگرفته از سایت vista.ir



یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 07:59 ::  نويسنده : malekshahi
 

 

این پیکره نشان گر ارزشمند ترین ،دیر پا ترین و تفصیلی ترین کتابی است که پیرامون کردها و کردستان نگاشته شده است.نویسنده این اثر دیر پا و ارزنده ،شرف خان ابن شمس الدین بدلیسی است و در سال 1597 میلادی ،1005 هجری به زبان ادبی-تاریخی آن روزگاران ،فارسی به نگارش در آمده است.ارجمندی شرفنامه و سترگی کوشش بدلیسی از ان روی است که پیش از او هیچ کتاب جامعی پیرامون تاریخ کردها نوشته نشده بود.چنانکه در زمان ساسانیان و اوایل اسلام چادرنشینان کوهستان‌های فارس را کرد می‌خواندند. اگر تاریخ اقوام کرد در پیش از اسلام تاریک و مبهم است، تاریخ آنان در پس از اسلام در پرتو تألیفات مورخان ، تا اندازه‌ای روشن‌تر است، اما در این دوره هم، چون از کرد به‌طور فرعی و ثانوی- ضمن اخبار ممالک اسلامی- سخن به میان آمده، درباره تاریخ این قوم به‌طور اساسی و مستمر مطلب کاملی نوشته نشده و بایستی گفت تنها در دوره صفوی نخستین کتاب مهم درباره قوم کرد به زبان فارسی تدوین شده که همان شرفنامه بدلیسی است. شرفنامه بدلیسی به صورت خطی در بسیاری از کتابخانه های معتبر ایران و هند و عثمانی بود.به دلیل نیاز پیرامون آگاهی از تاریخ کردان ،در سالهای میانی سده نوزدهم میلادی مورد توجه مورخان و خاور شناسان برجسته اروپایی قرار گرفت و سرانجام به کوشش ولادیمیر ولیامینوف زرنوف ،عضو آکادمی فرهنگستان علوم روسیه - سن پترزبورگ ،در سال 1860 در نسخه های کم شمار برای نخستین بار به چاپ رسید...ولادیمیر زرنوف در مقدمه ای که برای این کتاب نگاشته چنین می گوید...این کتاب معتبر ترین ،مهم ترین و قابل ملاحظه ترین بخش تاریخ کرد است و از این بابت منبعی است که ارزش و اهمیت ان در وصف نمی گنجد.شهرت و ماندگاری نام بدلیسی ، نه به سبب رخدادهای سیاسی و نظامی زندگی او، که بیشتر به دلیل تألیف کتاب شرفنامه است که آن را به نام سلطان عثمانی محمد سوم نوشته است (بدلیسی ، چاپ عباسی ، ص 5، 9). این کتاب تاریخ مفصل امیران و حاکمان کرد و تاریخ مختصر صفویان و عثمانیان است . تعیین تاریخ دقیق آغاز و پایان نگارش اثر به طور قاطع دشوار است ، زیرا گرچه 1005 آخرین تاریخ مذکور در کتاب است (همان ، ص 584)، به نسخه ای از شرفنامه که کتابت آن در اواخر محرم 1007 پایان یافته و به نظر مؤلف رسیده اشاره شده است ( شرفنامه ، چاپ قاهره ، مقدمة ولیامینوف زرنوف ، ص 16) که معلوم نیست نسخة اصلی و نخستین اثر است یا کتابت دیگری از آن ، اما همین امر به اعتبار متن موجود می افزاید.

شرفنامه به فارسی و با نثری ساده و روان نوشته شده و در آن فراوان به اشعار فارسی و به ویژه شاهنامه فردوسی استشهاد شده است .این اثر به مقدمه ، چهار صحیفه و یک خاتمه تقسیم می شود: مقدمه ، در باب نسب طوایف کرد؛ صحیفة اول ، در پنج فصل دربارة تاریخ فرمانروایان دیار بَکر و جزیره ، والیان دینوَر و شهرِ زور (حَسَنْویه )، امیران لر بزرگ یا فَضلویَه ، لر کوچک و سلاطین مصر و شام مشهور به آل ایوب ؛ صحیفة دوم ، در پنج فصل دربارة تاریخ حاکمان اردلان ، حَکّاری (شنبو)، عمادیه (بهدینان * )، جزیره (بُختی )، حِصن کَیفا (ملکان )؛ صحیفة سوم ، دربارة تاریخ سایر حاکمان و امیران کردستان در سه فرقه ؛ صحیفة چهارم دربارة تاریخ امیران و حاکمان بدلیس ، و ذیلی در باب سرگذشت مؤلف کتاب ؛ خاتمه ، مشتمل بر تاریخ سلاطین عثمانی ، صفوی ...با وجود پیشکش شدن کتاب به سلطان عثمانی بدلیسی در شرح سرگذشت قوم کرد از اسطوره شاهنامه فردوسی مدد گرفته و حکایت ضحاک و فرستادن جوانان را به دیار ی مورد بحث قرار می دهد که کردستان نام گرفت....بدلیسی در صفحه 12 چنین می نگارد...در زمان ضحاک ماران که پنجم سلاطین پیشدادیان است و بعد از جمشید بر سریر سلطنت ایران و توران و بل جهان متمکن شد ،... چو جمشید ازین وحشت آباد رخت...برون برد بگرفت ضحاک تخت......قضا کرد ملک اقالیم سبع....بدلیسی اشاره به مغز خوری ماران دوش ضحاک می کند و بر این باور است که....شخصی که بر سر مقتولان بوده بغایت مرد کریم طبع رحیم..هر روز یک شخص را بقتل آورده مغز سر گوسفند داخل مغز او می نمود و شخص دیگر را بپنهانی آزاد می کرده بدان شرط که ترک اوطان نموده در قلال جبال که اصلا اثر آبادانی نبوده باشد توطن نموده ساکن باشند.آهسته آهسته جمعی کثیر مجتمع گشته ازدواج نمودند و اولاد و احفاد ایشان را کرد لقب کردند...بدلیسی پیرامون سرگذشت نسب حاکمان بدلیس نیز نگاشته ای جالب توجه دارد و آشکارا آنان را ایرانی و از نسل ساسانیان دانسته است...در صفحه 362 کتاب چنین نگاشته است...نسب حکام بدلیس به اکاسره می رسدو بین الناس از اولاد انوشیروان اشتهار دارند....اما اصح آن است که در زمان انوشیروان جامسب ابن فیروز که پنجم سلاطین کسریست به نیابت از قباد به حکومت و دارایی ارمن و شیروان قیام می نمود و ....کتاب شرفنامه اگر چه از نظرگاه بررسی آداب و رسوم ،فولکلور و زبان نوشتاری و گویشی کردها واجد ارزشهای بسیار درخوری است.،اما من بر این باورم که ارجمند ترین ویژگی شرفنامه دو دو چیز است....نخست آشنایی با نام های اصیل و جغرافیایی ایران و ترکیه کنونی و دو دیگر شناخت دقیق از آدب و رسوم ایرانی قوم کرد...اگر چه در این کتاب می توان شرح نسبتا دقیق و روایت های بیطرفانه ای را پیرامون تاریخ روابط ایران و عثمانی شاهد بود.قلم بدلیسی با وجو.د اهدای کتاب به سلطان عثمانی نسبت به پادشاهان ایرانی همواره با ادبانه و منصفانه است.اگر چه کفه داوری هایش به دلیل تعلق به اهل سنت چربش مختصری به عثمانیان دارد.اما رنگ روایات و تمثیل ها همه ایرانی است و هیچ گرایشی به ترکان عثمانی به جز حوزه تعلقات مذهبی در آن دیده نمی شود.از نظر گاه جغرافیای تاریخی کتاب بدلیسی همچون دایره المعارفی پرده از نامهای واقعی شهر ها ،آبادی ها ،رودها و کوه ها بر می دارد.نامهایی چون اران و شیروان و ارمنیه و آذربایجان و خوزستان صد ها بار در کتاب مورد استفاده قرار گرفته است.کتاب روایت های درخوری پیرامون فولکلور اقوامی چون لر ها و عرب ها و ترک ها دارد.....کتاب شرفنامه کتابی سترگ و بس ارجمند است و سندی مهم در فرهنگ مداری و ایرانی بودن کرد های تمامی گیتی...و چه زیبا و ارجمندانه و فاخر بدلیسی ایرانیت دیر پای کردها را اثبات می کند و بر تعلق این قوم سلحشور و ازاده بر ایران این گونه تاکید می ورزد... در صفحه 15 بدلیسی پیرامون کردان این گونه می نگارد...لفظ کرد تعبیر از شجاعتست..چرا که اکثر شجاعان روزگار و پهلوانان نامدار از این ططایفه بر خاسته اندو لهذا پهلوان پیلتن و دلاور تهمتن رستم زال که در ایام حکومت پادشاه کیقباد بوده از طایفه اکراد است و چون تولد او در سیستان بوده به رسم زابلی اشتهار یافته است و صاحب شاهنامه فردوسی طوسی رحمه الله علیه صفت او را رستم کرد کرده و در زمان ملوک عجم هر مز بن انوشیروان سپهسالار نامدار و پهلوان روزگار بهرام چوبین .......او نیز از طبقه اکراد است ..و اعنی پهلوان فرهاد که در زمان خسرو پرویز ظهور کرده از طایفه کلهلر است .....بدلیسی پادشاهان ایرانی را با عبارت پادشاهان دی شوکت عجم یاد کرده است.........اینک که دروغزنان و جاعلان تاریخ و فرهنگ دیر پای ایرانی بر انند تا با توسل به خدعه و فریب و تزویر از ملتی یکپارچه و دیر پا چون ایران ،به خیال خام خود کشوری چند ملیتی بیافرینند بر فرزندان شایسته ایران و به ویژه هم میهنان کرد بایسته است که کتاب سترگ بدلیسی را بخوانند و با توسل به سرچشمه های اصیل و مستند تاریخی بر ایرانیت دیر پای خویش و پهلوانی و شلحشوری کردی خویش ببالند و کیست که نداند کتاب بدلیسی چون جواهری، اندیشه باژگونه و دروغین صد ها فریبکار ضد ایرانی را بر باد می دهد و رسوا می سازد

 


منبع : وبلاگ کرد و کردستان



شنبه 31 تیر 1391 :: 11:37 ::  نويسنده : malekshahi

قه ڵه م  زه ن

داستان های کردی             (تقدیر نویس)


به عقیده قدیمی ها تقدیر هرکس نوشته شده و واسه ی اون یک سری داستان هایی از زمان راستان روایت میکنند یکی از اون داستانها داستان حه سه ن ته یِره یا دِز(حسن عیار)است که راجب تقدیر در ازدواج است

   داستان از اونجایی شروع میشه که حسن عیارکه از عیارهای بسیار مشور بلادبوده است شبی در مسیر دزدی اش به سیاه چادری میرسد.....صدای زنان زیادی از داخل به گوش میرسد....گویا خبری است؟ بعد از مدتی صدای گریه ی دختر بچه ای که زیبایی اش وصف ناشدنی است در سکوت شب میپیچد .....

    نیمه شب فرا رسیده، زنان از سیاه چادر بیرون آمده و مادر را با دختر بچه اش تنها میگذارند.

    تقدیر چه چیزی را برای دختر بچه رقم زده است......!؟ در تمام این مدت حسن در زیر شه له مه(قسمت کناری سیاه چادر)خود را قایم کرده است و آمدوشد زنان به داخل سیاه چادر را نظاره گر است.

   پاسی از شب گذشته،همگان به خواب فرو رفته اند ولی حسن بیدار ودخترک را نظاره گر است که ناگهان قه ڵه م  زه ن در جلوی سیاه چادر ظاهر میشود او به بالای سر دخترک رفته و چیزی را بر پیشانی دخترک مینویسد...حسن که تماما قَلَم زَن را زیر نظر دارد چندی نگذشته  پیش قلم زن رفته و از آینده ی دخترک میپرسد،مطلبی را میگوید که حسن را مات ومبهوت میکند....!!!!!!! تقدیر میخواهد حسن عیارو دخترک را به هم برساند....

   حسن عزم بر تغییر سرنوشت دارد میخواهد این حادثه را دگرگون کند دخترک را برداشته و در جایی به دور از چادرنشینان و در نزدیکی یک کوه،در حالی که شکم دخترک را با خنجر پاره کرده رها میکند.....

          مدتها میگذرد گذر حسن به یک آبادی می افتد،شب را مهمان پیرزنی مهربان میشود.پیرزن آوازه ی حسن عیار را شنیده،اهل خانه به خود افتخار میکنند که عیاری بر منزلشان مهمان شده،دخترکی جوان در دیدگان عیار معلوم است،آری آن دختر پیرزن است دختری زیباوبلند قامت...

   آنچه را که کسی فکرش را هم نمیکردزمانی اتفاق بیفتد اکنون در حال تحقق بود حسن عاشق دختر پیرزن شده بود....

فردای آن روز حسن،دخترک را از پیرزن خواستگاری میکند پیرزن به خود میبالد که مردی عیارقراراست داماد اوشود نظر دخترک را نیز میپرسد.... جواب دخترک آری ست.

    روستا خود را برای مراسمی بزرگ آماده میکند  عروسی حسن عیار و دخترپیرزن....شب عروسی هنگامی که حسن پیش همسرش میرود نشانی از یک زخم کهنه بر روی شکمش میبیند....موضوع را از همسر پرسیده ولی او بی اطلاع....

                     .......باید از پیرزن پرسید...

 فردای آن روز حسن پیش پیرزن رفته و ماجرا را جویا میشود.... چه اتفاقی افتاده است...که زخمی اینچنین برشکم دخترک خودآرایی میکند؟

     .....پیرزن از زمانهای گذشته برای حسن میگوید زمانیکه گاوها را برای چرا به دامنه کوه برده بود.....میگوید روزی مثل همیشه گله را برای چرا به دامنه ی کوه بردم...غروب که برگشتم شیر گاوها را دوشیده ولی یکی از پستان یکی از گاوها شیر نداشت ..چه شده بود؟این حادثه چندین روز متوالی تکرار شد تا اینکه یک روز مصصمم شدم که علت را بیابم....

   گاوی که چند روزی بود شیرش کم شده بود را دیدم که از سایر گاوها فاصله گرفته و به میان سنگهای آن ورتر میرود حس کنجکاوی مرا تا نزدیک گاو کشاند دیدم قنداقه ای از زمین بلند شد و مقابل پستان گاو ایستاد و مدتی بعد بین سنگها ناپدید شد نزدیکتر رفتم تا معما را حل کنم تیرۆه ن(قنداقه)ی دیدم، دختری زیبا که شکمش با خنجر پاره شده در میان آن بود دختر را به خانه آورده و معالجه کردم....

             ...... اکنون آن دخترک همسر توست.....

                                                       پایان


         مارو از نظراتتون محروم نکنید  بژیان

 



جمعه 30 تیر 1391 :: 23:42 ::  نويسنده : malekshahi
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران